نود و یکمین ورق از دفتر خاطراتم
خیلی دوست داشتم لحظه ی تحویل سال بیام و اپ کنم
ولی از اونجایی که ما همیشه اون لحظه تو مسافرت به سر می بریم نشد ![]()
از اول شروع می کنم ![]()
داداشم بعد از کلی اصرار و خواهش و تمنا تونس ما رو راضی کنه که بریم مسافرت
جمعه صبح راه افتادیم
می خواستیم اول بریم شمال و بعد بریم تبریز
لحظه ی تحویل سال تو جاده بودیم یک جایی واستادیم
ملت هم همه شاد و خوشحال اونجا بودن
رادیو رو روشن کردیم و یه دفعه بمبه ترکید و دیری دی دیری و سال ۸۸ شروع شد
دو تا پلیسه هم اونجا واستاده بودن
یه اقاهه رفت قند و نبات شد و شیرینی به پلیسا تعارف کرد و یکی دیگه رفت بهشون عیدی داد
خلاصه کل کلی بود هر کسی می رفت جلو پلیسا و می گفت اقا ما هستیم
بعد راه افتادیم رسیدیم نوشهر
ولی یخ زدیم هوا اینقد سرد بود که در شرف منجمد شدن بودیم
و دیگه تصمیم گرفتیم دو روز تو شمال باشیم و برگردیم چون تبریز سردتره![]()
وقتی داشتیم برمی گشتیم جلو چشممون یه پژویه زد به پیکان و پیکان افتاد پایین و چپ شد
من کلی ترسیدم
واستادیسم رفتیم نگا کردیم دیدیم از تو پیکانه سه چهار تا بچه دراومدن با بابا و مامانشون و همه سالم بودن و بچه ها همش گریه می کردن ![]()
دیگه دیشب رسیدیم و الان هم که اومدم باپم![]()
فعلا ![]()

