تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من* - نود و یکمین ورق از دفتر خاطراتم

*ايستگاه خاطرات من*

یه بلاگچه خاطرات

نود و یکمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام ................... اول از همه سال نو مبارک

خیلی دوست داشتم لحظه ی تحویل سال بیام و اپ کنم ولی از اونجایی که ما همیشه اون لحظه تو مسافرت به سر می بریم نشد

از اول شروع می کنم

داداشم بعد از کلی اصرار و خواهش و تمنا تونس ما رو راضی کنه که بریم مسافرت جمعه صبح راه افتادیم می خواستیم اول بریم شمال و بعد بریم تبریز لحظه ی تحویل سال تو جاده بودیم یک جایی واستادیم ملت هم همه شاد و خوشحال اونجا بودن رادیو رو روشن کردیم و یه دفعه بمبه ترکید و دیری دی دیری و سال ۸۸ شروع شد دو تا پلیسه هم اونجا واستاده بودن یه اقاهه رفت قند و نبات شد و شیرینی به پلیسا تعارف کرد و یکی دیگه رفت بهشون عیدی داد خلاصه کل کلی بود هر کسی می رفت جلو پلیسا و می گفت اقا ما هستیم بعد راه افتادیم رسیدیم نوشهر ولی یخ زدیم هوا اینقد سرد بود که در شرف منجمد شدن بودیم و دیگه تصمیم گرفتیم دو روز تو شمال باشیم و برگردیم چون تبریز سردتره

وقتی داشتیم برمی گشتیم جلو چشممون یه پژویه زد به پیکان و پیکان افتاد پایین و چپ شد من کلی ترسیدم واستادیسم رفتیم نگا کردیم دیدیم از تو پیکانه سه چهار تا بچه دراومدن با بابا و مامانشون و همه سالم بودن و بچه ها همش گریه می کردن

دیگه دیشب رسیدیم و الان هم که اومدم باپم

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 11:10  توسط *بهار*  |