سلام
چطورین ![]()
امروز مامانم می خواد بره شمال عروسی پسر یکی از دوستاش
بسی ناراحتم چون منم دوست داشتم باهاش برم ولی خوب این مدرسه های کوفتی .... ![]()
از این به بعد شنبه ها کلی بدبختیم
اخه تا ظهر که مدرسیم
بعدش تا ساعت ۳ کلاس ریاضی تو خود مدرسه
از اونجا اسکورت بریم کلاس زبان که ساعت ۴ شروع می شه تا ساعت ۶ و تا برسی خونه ۶.۳۰
یعنی دقیقا از ۶.۳۰ صبح تا ۶.۳۰ شب فکر کنم بپکم ![]()
دیروز می خواستیم امتحان " احب العربیة " رو بدیم بچه ها پای تخته نوشتن " لا احب العربیة " ![]()
هفته ی پیش همه ی امتحانا رو لغو کردیم و انداختیم این هفته که میاد
البته من که خوشحال نشدم
چون دیگه حوصله ندارم بخونم ولی خودمونیم ها این معلما هم خودشون می خوان لغو بشه ![]()
خوب دیگه ما بریم ![]()
سلام چطورین
این روزا همش یا امتحان دارین یا مهمون داریم ![]()
این روزا همش تو کلاس خوابم
زنگ اخر که می شه
بچه ها : بهار بیدار شو زنگ خورد بریم خونه ![]()
دوستم مهسا ازدواج کرد
فعلا عقد کردن
سال دیگه می خوان برن شیراز زندگی کنن
۱۵ تیر یه عروسی افتادیم ![]()
امروز جمعس ولی کلی درس دارم ![]()
تابستون می خوام ![]()
امروز کلا تو حس افسردگیم ![]()
ای پدر این اینترنت شبانه رایگان بسوزه که ما رو تا این وقت شب بیدار نگه داشته
می بینم که مدرسه ها هم داره شروع می شه و ... ![]()
دلم تابستون می خواد ![]()
کلاس زبانم از شنبه شروع می شه ![]()
فردا سیزده بدره ( البته امروز ) ![]()
ما که هنوز برنامه ای نداریم
البته برنامه داشتیم
ولی هوا خیلی سرد شده و گندید به همه چی ![]()
سرانجام مامانم بعد از کلی اصرار موفق شد منو ببره و موهام رو کوتاه کنه
ولی این دفعه حال کردم با مو کوتاه کردن ارایشگره ![]()
ما بریم که کلی کار تو اینترنت داریم ![]()
سلام
خیلی دوست داشتم لحظه ی تحویل سال بیام و اپ کنم
ولی از اونجایی که ما همیشه اون لحظه تو مسافرت به سر می بریم نشد ![]()
از اول شروع می کنم ![]()
داداشم بعد از کلی اصرار و خواهش و تمنا تونس ما رو راضی کنه که بریم مسافرت
جمعه صبح راه افتادیم
می خواستیم اول بریم شمال و بعد بریم تبریز
لحظه ی تحویل سال تو جاده بودیم یک جایی واستادیم
ملت هم همه شاد و خوشحال اونجا بودن
رادیو رو روشن کردیم و یه دفعه بمبه ترکید و دیری دی دیری و سال ۸۸ شروع شد
دو تا پلیسه هم اونجا واستاده بودن
یه اقاهه رفت قند و نبات شد و شیرینی به پلیسا تعارف کرد و یکی دیگه رفت بهشون عیدی داد
خلاصه کل کلی بود هر کسی می رفت جلو پلیسا و می گفت اقا ما هستیم
بعد راه افتادیم رسیدیم نوشهر
ولی یخ زدیم هوا اینقد سرد بود که در شرف منجمد شدن بودیم
و دیگه تصمیم گرفتیم دو روز تو شمال باشیم و برگردیم چون تبریز سردتره![]()
وقتی داشتیم برمی گشتیم جلو چشممون یه پژویه زد به پیکان و پیکان افتاد پایین و چپ شد
من کلی ترسیدم
واستادیسم رفتیم نگا کردیم دیدیم از تو پیکانه سه چهار تا بچه دراومدن با بابا و مامانشون و همه سالم بودن و بچه ها همش گریه می کردن ![]()
دیگه دیشب رسیدیم و الان هم که اومدم باپم![]()
فعلا ![]()


