تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من*

*ايستگاه خاطرات من*

یه بلاگچه خاطرات

نود و چهارمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام

چطورین

امروز مامانم می خواد بره شمال عروسی پسر یکی از دوستاش  بسی ناراحتم چون منم دوست داشتم باهاش برم ولی خوب این مدرسه های کوفتی ....

از این به بعد شنبه ها کلی بدبختیم  اخه تا ظهر که مدرسیم  بعدش تا ساعت ۳ کلاس ریاضی تو خود مدرسه از اونجا اسکورت بریم کلاس زبان که ساعت ۴ شروع می شه تا ساعت ۶ و تا برسی خونه ۶.۳۰ یعنی دقیقا از ۶.۳۰ صبح تا ۶.۳۰ شب فکر کنم بپکم

دیروز می خواستیم امتحان " احب العربیة " رو بدیم بچه ها پای تخته نوشتن " لا احب العربیة "

هفته ی پیش همه ی امتحانا رو لغو کردیم و انداختیم این هفته که میاد البته من که خوشحال نشدم   چون دیگه حوصله ندارم بخونم ولی خودمونیم ها این معلما هم خودشون می خوان لغو بشه

خوب دیگه ما بریم

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 6:24  توسط *بهار*  | 

نود و سومین ورق از دفتر خاطراتم

سلام چطورین

این روزا همش یا امتحان دارین یا مهمون داریم

این روزا همش تو کلاس خوابم زنگ اخر که می شه بچه ها : بهار بیدار شو زنگ خورد بریم خونه

دوستم مهسا ازدواج کرد فعلا عقد کردن سال دیگه می خوان برن شیراز زندگی کنن ۱۵ تیر یه عروسی افتادیم

امروز جمعس ولی کلی درس دارم

تابستون می خوام

امروز کلا تو حس افسردگیم

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 5:23  توسط *بهار*  | 

نود و دومین ورق از دفتر خاطراتم

ای پدر این اینترنت شبانه رایگان بسوزه که ما رو تا این وقت شب بیدار نگه داشته  تا الان داشتم ۹۰ نگاه می کردم  حالا منم از فوتبال بدم میاد  ولی خوب بحث داغ بود و ما رو هم جو گرفته بود  نشستیم نگاه کردیم  بسی حال کردم این علی دایی برکنار شد  

می بینم که مدرسه ها هم داره شروع می شه و ...

دلم تابستون می خواد

کلاس زبانم از شنبه شروع می شه 

فردا سیزده بدره ( البته امروز )

ما که هنوز برنامه ای نداریم  البته برنامه داشتیم  ولی هوا خیلی سرد شده و گندید به همه چی

سرانجام مامانم بعد از کلی اصرار موفق شد منو ببره و موهام رو کوتاه کنه  ولی این دفعه حال کردم با مو کوتاه کردن ارایشگره 

ما بریم که کلی کار تو اینترنت داریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 3:2  توسط *بهار*  | 

نود و یکمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام ................... اول از همه سال نو مبارک

خیلی دوست داشتم لحظه ی تحویل سال بیام و اپ کنم ولی از اونجایی که ما همیشه اون لحظه تو مسافرت به سر می بریم نشد

از اول شروع می کنم

داداشم بعد از کلی اصرار و خواهش و تمنا تونس ما رو راضی کنه که بریم مسافرت جمعه صبح راه افتادیم می خواستیم اول بریم شمال و بعد بریم تبریز لحظه ی تحویل سال تو جاده بودیم یک جایی واستادیم ملت هم همه شاد و خوشحال اونجا بودن رادیو رو روشن کردیم و یه دفعه بمبه ترکید و دیری دی دیری و سال ۸۸ شروع شد دو تا پلیسه هم اونجا واستاده بودن یه اقاهه رفت قند و نبات شد و شیرینی به پلیسا تعارف کرد و یکی دیگه رفت بهشون عیدی داد خلاصه کل کلی بود هر کسی می رفت جلو پلیسا و می گفت اقا ما هستیم بعد راه افتادیم رسیدیم نوشهر ولی یخ زدیم هوا اینقد سرد بود که در شرف منجمد شدن بودیم و دیگه تصمیم گرفتیم دو روز تو شمال باشیم و برگردیم چون تبریز سردتره

وقتی داشتیم برمی گشتیم جلو چشممون یه پژویه زد به پیکان و پیکان افتاد پایین و چپ شد من کلی ترسیدم واستادیسم رفتیم نگا کردیم دیدیم از تو پیکانه سه چهار تا بچه دراومدن با بابا و مامانشون و همه سالم بودن و بچه ها همش گریه می کردن

دیگه دیشب رسیدیم و الان هم که اومدم باپم

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 11:10  توسط *بهار*  |