تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من*

*ايستگاه خاطرات من*

یه بلاگچه خاطرات

هشتاد و دومین ورق از دفتر خاطراتم

سلام بچه ها .  چطورین . دلم بسی تنگیده بود . یه چند تا تحقیق داشتم اومدم شرکت بابام و گفتم یه سری هم بزنیم . ولی خودمونیم این کامی نداشتن هم خوبه ها . می چسبی به درس و مشقت . داداشم اون روز می گفت می بینم چقدر بهار درس خون شده بگو همش زیر سر این کامی بوده . خیلی دوست دارم بیام و خاطرات مدرسه رو بنویسم ولی خوب دیگه قول دادن تا یک ماه دیگه بگیرن . وقتی اومدم به همه سر می زنم و الان وقت کمه .
با اجازه .

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 9:37  توسط *بهار*  |