تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من*

*ايستگاه خاطرات من*

یه بلاگچه خاطرات

هشتادمین ورق از دفتر خاطراتم

The image “http://i21.tinypic.com/etcx76_th” cannot be displayed, because it contains errors.سام علیک   چطورین

بسی خوشحالم که قبول شدم  البته خوب عین بلا نسبت خر خوندم

روز فاینال رفتیم فیش بانک رو بدیم به مسئول یه بخش کانون و رمز عبور برای ثبت نام بگیریم بعد زنه می گه باید قبلا میاوردیم اسما دیگه همه رد شده گفتیم حالا ما چکار کنیم گفت ثبت نام حضووری  اومدیم بیرون یه دختره از کلاسمون داشت می رفت تو گفتیم نرو رمز عبور نمی دن گفت بیاین من ترم پیش همینجوری شد زنه رو خر کردم داد خلاصه رفتیم تو و کلی حرفیدیم از ما اصرار و از اون انکار بعد زنه گفت حالا برین تاریخ ثبت نام حضوری رو یادداشت کنین باز اون موقع دیر نیاین

حالا ۳۰ شهریور بین ساعت ۱ تا ۴ ثبت نامه

از کلاس اومدیم بیرون داریم با نگار میریم که دو تا زنه از جلومون رد می شن یه دفعه یکی از زنا بلند گفت موش مرده به نگار گفتم این حالش خوش نبودا داشتیم سوار اتوبوس می شدیم نگار رفت بلیت بده منم داشتم سوار می شدم دوباره زنه رو دیدم اومد یه مشت محکم زد تو شیمکم ( شکمم ) منم گفتم زنکه احمق در دل گفتم خدایا این دیگه کیه علاقه وافری به من داشته

روز شمار : ۶ روز تا مدرسه ها

مانتوم رو دادیم تنگ کنن انقدر گشاد بود کلی تنگش کرده هنوز هم گشاده باز باید بدیم تنگ کنن شلوارم هم رفته تفنگی کرده بس تنگ شده

چند تا عکس ببینیم

نهایت انسان دوستی !!!

خدايي اصلا ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د توي خواب و رويا هم ميديد كه عكسش رو پوستر كنن !!!

يه نمونه از ايستگاه هاي اتوبوس كه آدم رو گول ميزنه . يعني از دور كه نگاه ميكني ميگي واي ايستگاه خالي خاليه . ولي مياي نزديك و توش كه ميري مي بيني جا براي نشستن هم نيست !!!

 خيانتكار واقعي براي شركت پپسي كار ميكنه اونوقت كوكاكولا ميخوره !!!

جون میده واسه سرکار گذاشتن گشت ارشاد !!!


بعدا نوشت ::: بر و بکس سلام بعد از کلی گپ و گفتمان با خانواده به این نتیجه رسیدیم که داداشم کامی رو ببره بیرجند و یه دو سه ماه بعد برای من یه کامی بگیرن ...

عکس العمل اعضای خانواده بعد از این تصمیم

داداش کوچیکه : ذوق کرده که تو بیرجند دیگه کامی داره .

داداش بزرگه : هیچ احساسی نداره چون اصلا از کامی استفاده نمی کرد .

مامان : خوشحاله چون من به قول خودش یه مدت پای این وامونده نمی شینم .

بابا : اونم مثل داداش بزرگه .

و از همه مهمتر من : بسی ناراحت که کامی نداره و کمی خوشحال ک یه کامی جدید قراره بگیرن براش .

خلاصه دیگه امروز فردا این نازنین کامی ما رو می برن و یه مدت در بی کامپولوتری به سر می برم . ولی می رم کافی نت و بهتون سر می زنم و اپ می کنم ولی خوب کمتر. دیگه مدرسه ها هم شروع می شه و باید بچسبیم به درس و مشق .

پس فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 6:25  توسط *بهار*  | 

هفتاد و نهمین ورق از دفتر خاطراتم

ها سلام  چطمولین

امروز اخرین جلسه ی کلاس زبان بود و جلسه ی دیگه فاینال داریم   دیگه این ترم افتادم

روز شمار : ۱۴ روز به مدرسه ها

تو این اپ به دلیل اینکه حرفی ندارم عکس می ذارم

نماینده ی مجلس ما رو باش ...

این زیر نویس فیلم های ایرانی شهکارن !!!

 اصلا اين بي نوا جيم كري ميدونه حضرت عباس كيه ؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 17:2  توسط *بهار*  | 

هفتاد و هشتمین ورق از دفتر خاطراتم

bf6.gif سام علیک

پریروز رفتیم مانتوی مدرسه بخریم مانتویی که خریدیم تمام اهل خانواده توش جا می شن شلوارش هم که داره از پام میفته  حالا مرده گفت الان همه مانتو ها رو گشاد می دن مامانم جو گیر شد گفت خاک تو سرشون به جای اینکه به فکر چیزای دیگه باشن به همین چار لاخ مو و مانتوی کوتاه و تنگ باید گیر بدن پسره گفت یکی از مشتریامون می گفت شلوارش تو مدرسه کوتاه بوده ناظمه هم اومده با قیچی شلوارش رو بریده

پارسال که به من گیر دادن مانتوت کوتاهه ناظمه به من می گه مانتو باید ۲۰ سانت زیر زانو باشه ( جل الخالق ) فکر کن ۲۰ سانت زیر زانو چی می شه ؟؟؟؟ خود ادم تو مانتو گم می شه

با نگار رفتیم همیشه پای یک زن در میان است   بدک نبود

شنبه ۱۰ تا لوازم تحریر رفتم اما یا می گفتن دوم ریاضی تموم کردیم یا هم می گفتن باید ثبت نام می کردی  خلاضه مامانم رفت از اون سر شهر گرفت تازه اونم دسته اخرش بود تازه اونم یکی سفارش کرده بود اومده کنسل کرده مرده هم گفته بود امسال دوم ریاضی خیلی کمه گفتیم پس فردا دوباره بفرستن که الان زنگ زدن که دیگه نمیاریم خلاصه در فقدان کتاب درسی به سر می بریم

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 6:51  توسط *بهار*  | 

هفتاد و هفتمین ورق از دفتر خاطراتم

bb7.gifسلام چطمولین

امروز قراره اخر اپ عکسا رو بذارم

امروز صبح با دوستام رفتیم پارک  رفته بودیم بستنی بگیریم که یه زنه اومد به ما گفت دخترا مامورا تو پارک ریختن همه رو دارن می برن همین جلو تر چند نفر رو گرفتن روسری هاتون رو بکشین جلو  ما هم همه عین ... ترسیده بودیم دیگه ما هم خوراک مامورا بودیم ( ۶ تا دختر تنها ) خلاصه روسری ها رو کیشیدیم جلو و با ترس و لرز می رفتیم اخر فهمدیم زنه ما رو سر کار گذاشته هیچ خبری تو پارک نبود

بسی دلم کتاب درسی می خواد ( مغازه جای خونمون هنوز نیاورده )  

امروز با نگار ( دختر عمم ) اومدیم کیک درست کنیم اخرای هم زدنش سفت شده بود دوتایی افتاده بودیم به جونش یکی ظرف و می گرفت اون یکی دو دسته فیگور هم زن شده بود هم می زد

خوب حرفام تموم شد

این از همون فیلا که سوار شدیم

این هم شایان

اینجا هم یه معبد بود

یکی از افرادی که بهشون تخمه شکستن یاد دادیم در حال شکستن تخمه

اینم تاج محل

چند تا بچه هندی در حال رفتن به مدرسه ( ما از بالای فیل عکس گرفتیم )

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 4:20  توسط *بهار*  | 

هفتاد و ششمین ورق از دفتر خاطراتم

bb8.gifســـــــــــــــــــــــــــــــــــلام بالاخره اومدم تو این اپ کلی حرف دارم  از همون روز اول شروع می کنم

دوشنبه ۸۷.۵.۲۱

از صبح دور خودمون می چرخیدیم و چمدونا رو می بستیم و یه ناهاری خوردیم و ساعت ۳.۳۰ حرکت کردیم وقتی رسیدیم به فرودگاه با یه صف طویل که همش هم عرب بودن مواجه شدیم ( لازم به ذکره بگم ما اول قرار بود بریم بحرین و از اونجا به بنگلور )

خلاصه بعد از کلی گرما خوردن و تو صف واستادن و ... رفتیم تو و کارا رو انجام دادیم و بارها رو فرستادیم و سوار هواپیما شدیم  این فرودگاه مشهد هم که شلوغ و داغون و ... همه صداشون دراومده بود  ساعتای ۱۰.۳۰ به وقت بحرین رسیدیم اونجا ساعت ۱۱.۳۰ هم پرواز به بنگلور

سه شنبه ۸۷.۵.۲۲

صبح ساعت ۷ به وقت بنگلور رسیدیم از بنگلور تا میسور ( شهری که فامیلمون زندگی می کنه ) ۴ ساعت راهه فامیلمون ماشین فرستاده بود و ساعتای ۱۱ رسیدیم میسور

عصر رفتیم تو خیابونا چرخیدیم هر جا نگاه می کردی یه جمعیتی ادم ریخته بود یکم خرید مرید کردیم و رفتیم خونه

فامیلمون یه پسری دارن اسمش شایانه ۴ سالشه من و نگار دراز کشیده بودیم که یه دفعه دیدیم شایان پرت شد تو اتاق و پرید رو ما و خلاصه کلی زیر دست و پاش له شدیم ( بچه خیلی فعال بود )

چهارشنبه ۸۷.۵.۲۳

صبح شایان رو گذاشتن مهد کودک و ایدا ( مامان شایان ) هم رفت کلاسای دانشگاش و ما هم با محمود ( بابای شایان ) رفتیم معبد هندیا اونجا خداهاشون بود و همون خداهایی که با دست خودشون ساختن رو می پرستیدن   عصر هم رفتیم یه پارکی و ساعتای ۸ رفتیم دیسکو البته دیسکوش خیلی مسخره بود اول که فقط ما بودیم و اهنگای ایرانی گذاشتن ساعتای ۱۰ اینا دو تا دختر و دو تا پسر اومدن و کلی مست و اینا تا ۱۲ یکسر رقصیدن

پنج شنبه ۸۷.۵.۲۴

صبح رفتیم دریاچه و قایق سواری کردیم منو و بابام و پسر عمم و نگار یه قایق پدالی سوار شدیم و محمود و شایان هم یکی دیگه سوار شدن من و پسر عمم پدال می زدیم پای من که داغون شده بود  عصر مامانم و ایدا و عمم رفتن سوغاتی چای و ادویه هندی و این جور چیزا بگیرن و بقیه خونه بودیم بازم کلی زیر لگدای شایان له شدیم

جمعه ۸۷.۵.۲۵

امروز قرار بود همه با محمود و ایدا و همسایشون که اونا هم ایرانی بودن بریم یه ایالت دیگه ( کولار )ساعت ۷ مینی بوس اومد و راه افتادیم ساعتای ۱۲ رسیدیم و اونجا یه غاری بود که اول باید کلی پله می رفتی بالا و بعد به غاره می رسیدی ( یه جایی مثل قره سو نزدیکای مشهد ) که محمود شایان بغلش بود و پاش پیچ رفت شب رفتیم تو خیابونای شهر کالیکوت گشتیم و محمود هم رفت دکتر چون پاش خیلی درد می کرد

شنبه ۸۷.۵.۲۶

فردا رفتیم دریا ظهر هم راه افتادیم و شب رسیدیم به میسور

یک شنبه ۸۷.۵.۲۷

صبح بار ها رو بستیم و دوباره من و نگار کلی زیر دست و پای شایان داغون شدیم اخه روز اخر بود و بچه دیگه خوب ما رو له کرد ظهر ماشین اومد و از محمود اینا خداحافظی کردیم و راه افتادیم به طرف بنگلور عصر تو خیابوناش گشتیم

دوشنبه ۸۷.۵.۲۸

صبح ساعت ۶ رفتیم فرودگاه پرواز ساعت ۱۰.۳۰ بود و نیم ساعت تاخیر داشت می خواستیم بریم دهلی خلاصه هوا کلی هم خراب بود و هی هواپیما تکون می خورد و ۴ ساعت بعد رسیدیم دهلی هوا خیلی گرم بود و بسی پختیم رفتیم هتل و عصر یه ماشینی اومد دنبالمون که از تو فرودگاه شمارش رو داده بود و ما رو برد یه شرکتی و مرده گفت ما شما رو می بریم جیپور و تاج محل و دو شب هتل تو دهلی و جمعه هم فرودگاه می بریمتون و قیمتش هم مناسب بود ما هم قبول کردیم و بابام پرسید کی باید پول رو بدیم که مردکه گفت همش رو الان خلاصه کلی بحث و جدل بابام می گفت من اگه الان پول رو بدم و فردا شما نیاین و بزنین زیر همه چی و مرده هم می گفت اگه من الان همه کارا رو بکنم و هتل رزرو کنم و فردا ماشین بفرستم شما بگین من تصمیمم عوض شده تکلیف چیهخلاصه از یکی اصرار و از اون یکی انکار و اخر قرار شد یک چهارمش رو اون موفع نصف بقیش رو فردا که ماشین اومد و بقیش هم وقتی به جیپور رسیدیم

سه شنبه ۸۷.۵.۲۹

صبح ماشین اومد و ظهر رفتیم یه جای تاریخی بعد رفتیم فیل سوار شدیم من و نگار یه فیل مامانم و بابام یه فیل و عمم و پسر عمم یه فیل دیگه یه دفعه فیل من و نگار وسط راه واستاد و دیدیم به به فیلمون جاتون خالی داره دستشویی می کنه اول چند تا تیکه انداخت و بعد هم شروع کرد به ش.ا.ش.ی.د.ن و یه ابی وسط جاده راه افتاد  شب هم رسیدیم جیپور جمعیت گاوی بود که اونجا وجود داشت کنار جاده ها کلی گاو خوابیده بودن

تو هند اصلا اجیل و تخمه وجود نداره ما که از اینجا تخمه برده بودیم تو راه داشتیم می خوردیم و به همون راهنماها هم که تو ماشین بودن تخمه می دادیم و شیوه ی خوردن رو یادشون می دادیم اونا هم به یه بدبختی تخمه می خوردن و ما هم اسکلشون کرده بودیم

چهارشنبه ۸۷.۵.۳۰

صبح رفتیم تاج محل واقعا قشنگ بود بعد هم ناهار خوردیم و ظهر راه افتادیم به طرف دهلی

پنج شنبه ۸۷.۵.۳۱

صبح رفتیم چند تا معبد و بعد رفتیم بازار و خرید و شب زود خوابیدیم روز اخر بود

جمعه ۸۷.۶.۱

صبح ساعت ۳.۳۰ ماشین اومد و رفتیم فرودگاه ساعت ۷ پرواز داشتیم که وقتی رسیدیم با یه صحنه ی ناگوار مواجه شدیم که پرواز تاخیر داره و شده ساعت ۱۱   البته برای ما زیاد هم فرقی نمی کرد چون از اون ور پرواز بحرین - مشهد ساعت ۷ بود و بالاخره ۱۰ ساعت علاف بودم

به بحرین که رسیدیم گفتیم بریم ویزای موقت بگیریم و بریم یه دوری بزنیم که مرده گفت شما کجایین گفتیم ایرانی گفت پاسپورتتون مال کجایه گفتیم ایران گفت دولت اجاز نمی ده به ایرانیا ویزای موقت بدیم اقا همونجا این نازنین ابروی ما رفت ببین کار ما به کجا کشیده که بحرینیه هم ما رو ضایع می کنه اینم از این م.م.ل.ک.ت .....

خلاصه تو فرودگاه بحرین علاف بودیم که نگار چشمش به کامپیوتر خورد گفت بهار کامپیوتر بپر بریم ما هم که تا اینترنت مفت دیدیم پریدیم و رفتیم یه چرخی تو اینترنت زدیم و بالاخره ساعت ۷ شد و پرواز کردیم و ساعت ۱۱ به وفت مشهد رسیدیم

چشمتون روز بد نبینه به خونه که رسیدیم با یک خونه ی کثیف رو به رو شدیم اخه خونه دست داداشام بود دیگه  کل شنبه من و مامان به جون خونه افتادیم و تمیزش کردیم

امروز صبح هم که رفتم کلاس زبان بعد از سه جلسه غیبت

من الان سه ماه بود که کارت ملی درخواست کرده بودم و نیومده بود از شانس ... من ۲۲ مرداد اومد و ما هم نبودیم و امروز رفتیم کارتم رو از پست گرفتم

عکسا رو تو اپ بعدی می ذارم

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:19  توسط *بهار*  |