هشتادمین ورق از دفتر خاطراتم
سام علیک
چطورین ![]()
بسی خوشحالم که قبول شدم
البته خوب عین بلا نسبت خر خوندم 
روز فاینال رفتیم فیش بانک رو بدیم به مسئول یه بخش کانون و رمز عبور برای ثبت نام بگیریم
بعد زنه می گه باید قبلا میاوردیم اسما دیگه همه رد شده
گفتیم حالا ما چکار کنیم گفت ثبت نام حضووری
اومدیم بیرون یه دختره از کلاسمون داشت می رفت تو گفتیم نرو رمز عبور نمی دن گفت بیاین من ترم پیش همینجوری شد زنه رو خر کردم داد
خلاصه رفتیم تو و کلی حرفیدیم از ما اصرار و از اون انکار
بعد زنه گفت حالا برین تاریخ ثبت نام حضوری رو یادداشت کنین باز اون موقع دیر نیاین 
حالا ۳۰ شهریور بین ساعت ۱ تا ۴ ثبت نامه 
از کلاس اومدیم بیرون داریم با نگار میریم که دو تا زنه از جلومون رد می شن یه دفعه یکی از زنا بلند گفت موش مرده
به نگار گفتم این حالش خوش نبودا
داشتیم سوار اتوبوس می شدیم نگار رفت بلیت بده منم داشتم سوار می شدم دوباره زنه رو دیدم اومد یه مشت محکم زد تو شیمکم ( شکمم )
منم گفتم زنکه احمق
در دل گفتم خدایا این دیگه کیه
علاقه وافری به من داشته 
روز شمار : ۶ روز تا مدرسه ها 
مانتوم رو دادیم تنگ کنن انقدر گشاد بود کلی تنگش کرده هنوز هم گشاده باز باید بدیم تنگ کنن شلوارم هم رفته تفنگی کرده بس تنگ شده 
چند تا عکس ببینیم ![]()

نهایت انسان دوستی !!!

خدايي اصلا ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د توي خواب و رويا هم ميديد كه عكسش رو پوستر كنن !!!

يه نمونه از ايستگاه هاي اتوبوس كه آدم رو گول ميزنه . يعني از دور كه نگاه ميكني ميگي واي ايستگاه خالي خاليه . ولي مياي نزديك و توش كه ميري مي بيني جا براي نشستن هم نيست !!!

خيانتكار واقعي براي شركت پپسي كار ميكنه اونوقت كوكاكولا ميخوره !!!

جون میده واسه سرکار گذاشتن گشت ارشاد !!!
بعدا نوشت ::: بر و بکس سلام بعد از کلی گپ و گفتمان با خانواده به این نتیجه رسیدیم که داداشم کامی رو ببره بیرجند و یه دو سه ماه بعد برای من یه کامی بگیرن ...
عکس العمل اعضای خانواده بعد از این تصمیم
داداش کوچیکه : ذوق کرده که تو بیرجند دیگه کامی داره .
داداش بزرگه : هیچ احساسی نداره چون اصلا از کامی استفاده نمی کرد .
مامان : خوشحاله چون من به قول خودش یه مدت پای این وامونده نمی شینم .
بابا : اونم مثل داداش بزرگه .
و از همه مهمتر من : بسی ناراحت که کامی نداره و کمی خوشحال ک یه کامی جدید قراره بگیرن براش .
خلاصه دیگه امروز فردا این نازنین کامی ما رو می برن و یه مدت در بی کامپولوتری به سر می برم . ولی می رم کافی نت و بهتون سر می زنم و اپ می کنم ولی خوب کمتر. دیگه مدرسه ها هم شروع می شه و باید بچسبیم به درس و مشق .
پس فعلا خداحافظ ![]()






حالا مرده گفت الان همه مانتو ها رو گشاد می دن
مامانم جو گیر شد گفت خاک تو سرشون به جای اینکه به فکر چیزای دیگه باشن به همین چار لاخ مو و مانتوی کوتاه و تنگ باید گیر بدن
پسره گفت یکی از مشتریامون می گفت شلوارش تو مدرسه کوتاه بوده ناظمه هم اومده با قیچی شلوارش رو بریده 
خود ادم تو مانتو گم می شه
مرده هم گفته بود امسال دوم ریاضی خیلی کمه گفتیم پس فردا دوباره بفرستن که الان زنگ زدن که دیگه نمیاریم 







بالاخره اومدم
( لازم به ذکره بگم ما اول قرار بود بریم بحرین و از اونجا به بنگلور )
از بنگلور تا میسور ( شهری که فامیلمون زندگی می کنه ) ۴ ساعت راهه
هر جا نگاه می کردی یه جمعیتی ادم ریخته بود
عصر هم رفتیم یه پارکی و ساعتای ۸ رفتیم دیسکو البته دیسکوش خیلی مسخره بود اول که فقط ما بودیم و اهنگای ایرانی گذاشتن ساعتای ۱۰ اینا دو تا دختر و دو تا پسر اومدن و کلی مست و اینا تا ۱۲ یکسر رقصیدن 

می خواستیم بریم دهلی
خلاصه از یکی اصرار و از اون یکی انکار و اخر قرار شد یک چهارمش رو اون موفع نصف بقیش رو فردا که ماشین اومد و بقیش هم وقتی به جیپور رسیدیم
اول چند تا تیکه انداخت و بعد هم شروع کرد به ش.ا.ش.ی.د.ن و یه ابی وسط جاده راه افتاد
جمعیت گاوی بود که اونجا وجود داشت کنار جاده ها کلی گاو خوابیده بودن
کل شنبه من و مامان به جون خونه افتادیم و تمیزش کردیم 