هفتاد و پنجمین ورق از دفتر خاطراتم
ها سلوم . چطورین
این چند روز بهترین روزای تابستون تا الان بود خیلی حالیدم 
پنج شنبه با دختر عمه هام رفتیم سینما فیلم انعکاس 
این روز ها همش می ریم خرید و این ور اون ور واسه همین سفر ( قافیه رو حال کردی !!!! ) 
جمعه که اصل حال و صفا سیتی
صبح رفتیم جشن جیم
مجریش مجری صبح بخیر ایران { رشید پوره کیه } اون بود
۴ ساعت تمام فقط دست زدیم و خندیدیم 
اقا این مادره تو ترانه مادری هم که در کمال ناباوری اینجانب مرد و حالا سوژه خنده گریه های مردم سر خاکش بود از جمله پویا و فرخنده و بهرام و ...
اینا گریه می کردن من می خندیدم 
دیروز خیر سرمون رفتیم ارایشگاه موهامون رو مرتب کنیم یکم که کوتاه کرد این مامان ما یه چیزی پروند که خیلی بلنده زنه هم زد تا ته کوتاه کرد خلاصه بماند که کلی غر غر و نق نق و گریه که من اونجا چکار کنم خلاصه اون نازنین موها رو به حرفای مامان گوش کردیم و دادیم رفت
دیشب چمدونا رو بستیم
کلی بار داریم البته نصفش اونجا خالی می شه
اخه چند تا چیز میزه که همه دادن ببریم پیش اون فامیلمون و مقداری هم کنسروه
فامیلمون گفته اونجا انقدر غذاهاش تنده که شما نمی تونید بخورید 
ما ۴ روز میسور ( پیش فامیلمون ) می مونیم و بعد هم می ریم دهلی و اطراف ![]()
امروز ساعت ۶ عصر بلیت داریم اول می ریم بحرین و ساعت ۱۱ شب هم بلیت به بنگلور ![]()
خوب فعلا من رفتم که کلی کار دارم و مامانم هم داره غر می زنه و می گه از پای اون وامونده پاشو 
خداحافظ ... ![]()

بنازم قدرت خدا رو 


من در كمال ارامش و خونسردي نشسته بودم
بعد دختره تيريپ دانشجويي و اينا به من مي گه تا كي بايد صبر كنيم اخه تو دانشگاه استاد دير بياد بچه ها مي رن
در دل گفتم باش ( اين لغت باشه يا همون OK هست كه در لفظ عاميانه اين گونه بيان مي شود )
خوش به حالت دانشگاه رفتي 






و خلاصه از تابستونمون نهایت استفاده رو می بریم و وقت سر خاروندن هم نداریم 



