تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من*

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

*ايستگاه خاطرات من*
یه بلاگچه خاطرات

bc9.gifبالاخره بعد از چند روز اقا داداش ما یه تکونی به خودش داد و کامی رو درست کرد  از وقتی این کامی دست من افتاده ماهی یک بار باید ویندوزش عوض بشه

خوب هفته ی پیش ۵شنبه اولین جلسه ی کلاس طراحیم بود همه ساکت نشسته بودیم تیریپ غریبگی و مظلومی یه دفعه معلمه اومد جهار تا شی عتیقه و گلدون و انگور و جعبه و پارچه رو میز گذاشت گفت این رو بکشین همراه با سایه روشن در دل گفتمش جان ! ما اومدیم اینجا یاد بگیریم هنوز نیومده چی بکشیم گفت می خوام ببینم در چه سطحی هستین خلاصه تیریپ نقاشا رو گرفتیم و یه چیزی کشیدیم و دادیم دستش

شنبه رفتیم نمایشگاه روزنامه خراسان  رفتیم قسمت جیم چند تا از نویسنده هاش اونجا بودن با یکیشون دوست شدیم اونجا عکاسا و خبرنگارا بودن هی عکس و فیلمبرداری روز چهارشنبه روزنامه خراسان یه ویژه نامه داد به مناسبت همین نمایشگاه من و نگار هم اون وسط بودیم تو عکسا وقتی دیدیم کلی ذوق کردیم البته ناگفته نماند که موهای من و نگار رو به صورت کاملا تابلو پوشونده بودن

ما بریم که کلی تمرین طراحی داریم

 فعلا




نوشته شدهجمعه 21 تیر1387 توسط *بهار*

The image “http://i21.tinypic.com/etcx76_th” cannot be displayed, because it contains errors. از سر شب تا الان دارم کارتون نگاه می کنم : جزیره ی تی تی وو ، غول اهني ، قطار سريع السير قطبي The image “http://i21.tinypic.com/14l35dy_th” cannot be displayed, because it contains errors.

امروز كلاس زبان داشتم ( جلسه ي اول )  

سه شنبه ي هفته ي پيش خوشحال و خندان مي خواستم وسايلم رو جمع كنم كه با مامان بابا برم تهران  كه مادر محترمه گفت : تو كجا مياي ؟ مي خواي بياي كه باز غرغر كني تو اين هواي گرم ( لازم به ذكره كه بگم من تو مسافرتا اصولا رو اعصاب ديگران پياده روي مي كنم  )

خلاصه ما رو نبردن ولي در عوضش من يا خونه ي داييم و يا خونه ي عمم مي چرخيدم  بسي خوش گذشت

 امروز با دلي خجسته و سرخوش و لبي خندون از كلاس زبان لي لي كنان اومدم تا داداشم رو ببينم  بالاخره از بيرجند اومد  البته طولي نكشيد كه دوباره جنگ و دعوامون شروع شد

فعلا




نوشته شدهچهارشنبه 12 تیر1387 توسط *بهار*

کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد .

كودك دوباره پرسيد : اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند .

خداوند گفت : فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كر و شاد خواهي بود .

كودك ادامه داد : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان انها را نمي دانم؟

خداوند او را نوازش كرد وگفت : فرشته ي تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به توياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني .

كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟

خداوند ادامه داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .

كودك با نگراني ادامه داد : اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم شد .

خداوند گفت : فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ، اگرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت ارام بود . اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند . او به آرامي يك سوال ديگر از حداوند پرسيد : خدايا ، اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد .

خداوند بار ديگر او را نوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد ، به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .




نوشته شدهسه شنبه 4 تیر1387 توسط *بهار*

bb4.gifسلام اومدم عکسایی که با دوستام گرفته بودیم رو برای یکی از دوستام ایمیل کنم که گفتم یه سری هم به اینجا بزنیم  وقتی نظراتتون رو خوندم انگار مشتاق شدم بیام و دوباره شروع کنم  گرچه زیاد حوصله  اینترنت رو ندارم ولی خوب گاهی میام

بالاخره امتحانا تموم شد ( ۲۷ خرداد ) ولی این وسط جون ما دراومد همش ارزو می کردم تابستون بشه ولی حالا می گم صد رحمت به همون مدرسه ها صبح و شب بیکار . بيعار . مي چرخيم  هفته ی دیگه کلاسام شروع می شه کلاس زبان و کلاس طراحی ثبت نام کردم

۲۸ خرداد ساعت ۶ صبح با بچه ها و معلم فیزیک قرار داشتیم پارک ملت پیاده روی یک دور که زدیم رفتیم توش و بازی کردیم ساعتای ۹ معلممون و چند تا از بچه ها رفتن و من و سه تا از دوستام موندیم رفتیم تو پارک چرخيديم

مامانم رفته كارنامم رو بگيره كه الان خبر به دستمون رسيد كه معدلم رو شدم  ۱۹.۲۷

بابام مي خواست بره تهران براي ماموريت  ولي هيچ بليطي گيرش نيومد و قراره با ماشين خودمون بره مامانم هم باهاش مي ره و شايد من هم برم البته تا سه چار روز ديگه برمي گرديم و امروز عصر ميريم

خوب ما ديگه بريم




نوشته شدهدوشنبه 3 تیر1387 توسط *بهار*
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.



فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

iransohrab