شصت و ششمین ورق از دفتر خاطراتم
سلام ...
دیشب وسط این فیلم منصور خوابم برد
نصفه شب شونصد بار بیدار شدم ساعت ۴.۳۰ که بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود
ولی احساس می کردم خیلی خوابیدم
( اخه از هوای تاریک می ترسم ) گرچه الان هم هوا هنوز تاریکه

دیروز کلاس زبان داشتیم
بازم معلم ترم پیش بود
تا حالا با این معلمه چهار ترم داشتم 
چهارشنبه رفتم مدرسه
۵نفر از کلاسمون نیومده بودن
ویدا هم نیومد که مدیر محترمه به زور از خونه فرستادش 
نیایش اینا از دوم که رفته بودن مسافرت بالاخره پریشب برگشتن
دلم دیگه واسش اندازه سوراخ جوراب مورچه شده بود
دیشب دیدمش 
ما قدیم یه میز بدون جامیز داشتیم
اخ که چه حرصی می خوردیم سر این میزه
بعد از عید که رفیم میزا همه جاهاشون عوض شده بود و دیدیم یه میز جامیز دار نصیبمون شده
که پنج شنبه که رفتیم دیدیم دوباره میزا جابه جا شده و یه میز دیگه مثل همون قبلیه بدون جامیز داریم
( اصلا قسمت ما نیست کتاب بذاریم تو جامیز تقلب کنیم )

فعلا خداحافظ 

سام علیک ...
داداشم با قیافه ای اویزون از ترمینال ( سربازی داداشم تو ترمیناله - امریه ) میاد خونه که چی ؟؟؟ بهم مرخصی نمی دن
یعنی ما باید تا چهارم برگردیم که صبح پنجم اق داداش باید سرکار حاضر بشن
البته من که بسی خوشحال شدم که داداشم نمیاد چون صندلی های عقب ماشین جا وا می شه
رفتیم تو صف بنزین که یه مرده اومد و می خواست جا بزنه و ماشینش و بین صف جا بده
که بابام رفت اعتراض و مردم همه اومدن و گفتن عمرا اگه ما به تو راه بدیم بیای تو صف
مرده هم گوش نمی داد و می گفت من نمی رم ته صف و همینجا انقدر وایمیسدم تا یکی از شما بهم راه بده
ما لج کن اون لج کن
پنج شنبه :
جمعه :
موجی از ابهام وجود داره که پنجم تعطیله یا نه
بعضیا میگفتن اره و عده ای هم می گفتن نه
شنبه :
یکشنبه :
ظهر حرکت می کنیم به طرف مشهد 
