پنجاه و پنجمین ورق از دفتر خاطراتم
بسی ضد حال شد و احساسات اینجانب جریحه دار شد خلاصه ترم جدید ما در حالی شروع شده که هنوز امتحانای ترم پیش رو ندادیم ![]()

دوشنبه معلم دینی مون داشت از نکات اخلاقی می گفت و از خوش برخورد بودن و اینا ...![]()
منم در همون لحظه طبق معمول نیشم تا بناگوش باز بود
که معلم محترمه گفت : مثلا مثل بهاره پ ( بقیه ی فامیل رو بیخیال شو )
که همیشه می خنده همیشه دهنش مثل پسته بازه
من طی ادوار گذشته تو کلاس به نام های مختلف معروف بودم یه دوره خوش خنده
یه دوره زعفرونی
به تازگی هم پسته ![]()
بسی خوشحالم سه شنبه معلم ریاضیمون ورقه ها رو که داد
وقتی ورقم رو دیدم شیش متر پریدم هوا چشام ۴ تا شد و ابروهام رفت تو موهام
شده بودم ۱۹.۵۰
کلی ذوقیدم ![]()
اخرش من امروز لیز خوردم و پخش زمین شدم تو خیابون اونم تو گلا
( تو یکی دیگه نخند که کلی اونجا ضایع شدم ) ![]()

پ ن ۱ : ۴ تا امتحان مونده از دوشنبه شروع می شه ![]()
پ ن ۲ : چقدر حرفیدم فردا تعطیلیم ![]()
پ ن ۳ : مدیر محترمه فرمودن معلما ورقه ها رو نشون ندن
معلم ریاضیمون هم خلاف قانون عمل کرد ![]()
پ ن ۴ : تا جمعه ی بعدی ...![]()


سلام
رفتم اونجا گلوله درست می کردیم می زدیم به شیشه ی ماشینا 

می گن سحر خیز باش تا کامروا باشی ( ساعت ۵ و نیم بیدار شدم )




