تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من*

*ايستگاه خاطرات من*

یه بلاگچه خاطرات

پنجاه و یکمین ورق از دفتر خاطراتم

بیا ای دل کمی وارونه گردیم

برای هم بیا دیوونه گردیم

شب یلدا شده نزدیک ای دوست

برای هم بیا هندونه گردیم

سلام ...!

نصفه شبی سرخوش شدم ساعت ۱۰ خوابم برده ( مرغم شدیم رسما) ساعت ۱۲:۳۰ با صدای امیر رضا دلاوریه کیه (همون افراسیاب تو ما چند نفر و سینا غفاری تو بیداری) بیدار شدم  که ای دل غافل امشب این برنامه رو داشته و ما خواب موندیم دیگه از اون موقع هم خوابم نبرده و اومدم اینجا یه اپی بکنیم که فردا کلی کار داریم (خیر سرمون فردا عیده شبش هم شب یلدایه یه جمعه ی راحت واسه ما نمی ذارن)

Herbert

امروز جلسه ی اول کلاس شروع می شد یه معلمی اومد که تا حالا دو ترم دیگه هم باهاش داشتیم انقد عصبانی بود اعصابم کلی بهم ریخ دیگه این ترم میفتم با دختر دوست مامانم پریسا و زورمند (یکی از بچه های کلاسمون) با همیم با پریسا هی می خندیدیم

بعدش که کلاس تموم شد با نگار رفتیم بلیط سینما خریدیم توفیق اجباری ساعت ۷ بعد از اون جا اسکورت رفتیم کافی نت با گلابتون یه چتی کردیم یک کافی نت دربو داغونی بود دم به دقیقه اینترنتش خراب می شد کیسش رو اون زیر گذاشته بود هی من پام می خورد به کیسه داش می پکید از هم یک بساطی خنده ای بود  ساعت ۷ رفتیم سینما( این کلاس زبان و کافی نته و سینما همه کنار همن ) تو سینما هم کلی خندیدیم خیلی باحال بود فیلمش

وای امتحانا داره شروع می شه از ۹ تا ۲۷ مثل گلابتون

خوب دیگه من برم یلدا خوش بگذره (پ ن نداریم)

Sad Kitty    

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 3:32  توسط *بهار*  | 

پنجاهمین ورق از دفتر خاطراتم

ســــــــــــــــــــــــلام (تیریپ خوشحالی)

آی ایهاالناس ، آی مردم قبول شدم ، جایزه بدین بهم یک شنبه تو مدرسه تو دلم داشتن رخت می شستن کلی استرس داشتممطمئن بودم می افتماز مدرسه اسکورت اومدم پای کامپیوتر نتیجه رو که دیدم شیش متر پریدم بالا قبول شدم اونم با ۸۹ فکر نمی کردم انقدر خوب بشم

این ترم هم ختم به خیر شد حالا تا ترم بعدی  

نتیجه نمره نهایی نمره کلاسی نمره امتحانی شماره زبان آموزی
قبول 89.0 91.3 86.0 زرنگی بگم بعدا بری نگاه کنی!!!

زنگ ریاضی یه دختره پرسید : خانوم میشه این سوال رو از این راه بریم معلمه هم گفت اره ولی مثل اینکه لقمه رو اینجوری بخوری حالا دستش رو شیش بار دور کلش چرخوند منم گفتم دقیقا چیجوری دوباره دستش رو چرخوند 

نمی دونم چی بگم هرچی فکر می کنم هیچ اتفاقی نیفتاده که بگم

دیگه ۱ : این وبلاگ به اندازه ی نیم قرن پست داره (پنجاه تا شد)

دیگه ۲ :هوا این جا سرده سرما خوردم شدید

دیگه ۳ : ساعت ۵ ثبت نام اینترنتی (کلاس زبان) 

دیگه ۴ : دوست دارم زود تولدم بشه

دیگه ۵ : تا جمعه ی بعدی

Miss You Dog

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 8:9  توسط *بهار*  | 

چهل و نهمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام...!

خوبین...؟

امروز اصلا حال ندارم فردا فاینال دارمدیگه این ترم میفتم حالا ببین

ای بخشکی شانس شانس در حد تیم ملی از امسال که ما رفتیم اول دبیرستان اموزش و پرورش یه ازمون گذاشته واسه اولا از همه درسا از ۸۰ درصد ترم اول کتاب که معلما می تونن ۲۵ درصد از نمرش رو توی نمره ی مستمر تاثیر بدن فردا ازمونه

فردا چه روز .... صبح ازمون ظهر هم فاینال

دیروز نیایش خونمون بود ظهر داشتم تلویزیون نگاه میکردم که خوابم برد نیایش هم داشت تو خونه فضولی می کرد ساعت ۳ بلند شدم دیدم نیایش تمام هیکلش رو انداخته رو کله ی من و خر و پفش هم به هوا رفته بعدا فهمیدم خودش اومده کنارم دراز کشیده و خوابیده (اخه نیایش بچه ایه که اگه از خواب در حال موت باشه نمیاد خودش دراز بکشه حتما باید بخوابونیش )

پ ن ۱ : این شکلکا خراب شده ؟

پ ن ۲ : امروز زیاد حوصله ی نوشتن ندارم

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 7:18  توسط *بهار*  | 

چهل و هشتمین ورق از دفتر خاطراتم

یک روز پای کامپیوتر نشسته بودیم داشتیم تو اینترنت چرخ می زدیم که یک دف تیلیفونمون زنگ زد گوشی رو برداشتم گفتم کیست ؟ گفت : این مدیر بلاگفانه هست یه طرحی دارم بیا اجرا کن  رفتیم طرح این وبلاگ دوستانه اجرا کردم و اونجا نه بسیار بسیار خبرنگار واستاده بودن من اصلا اهمیت ندادم از اونجا نه اسکورت امدم پیش شما ببینم چطو هستی خوب هستی در سلامتی کامل به سر می بری ؟ هو؟

تو کلاس بودیم که این فرشته ( فامیل ناظمه ملائکه ست ما بهش می گیم فرشته )اومد تو کلاس و ناخونا رو نگاه کرد همه ی بچه ها ناخوناشون کوتاه بودوقتی فرشته رفت بیرون گفت : همه ناخوناتون کوتاه بود اه یه شکار هم گیرمون نیومد

این معلم ریاضیه ما خیلی به بچه ها متلک می گه و مسخرشون می کنه اون روز داشت داستان زندگیش رو تعریف می کرد و می گفت من اصلا بچه بودم درس نمی خوندم مامانم همش می گفت : تو هیچی نمی شی و به هیچ جا نمی رسی

حالا من یه کشفی کردم که این معلمه انقدر مسخرش کردن که حالا داره عقده هاش رو سر ما خالی می کنه  از لحاظ روان شناسی این یک ... فیزیو تراپی در جهان معاصر که کاریو می گه ....

پ ن ۱ : با هورا (یکی از دوستام ) قرار گذاشته بودیم ساعت ۱۲ ان شیم اما نیدونم چرا نیومده

پ ن ۲ : طبق معمول یه عالمه کار دارم

پ ن ۳ : تا جمعه ی بعدی

بعدا نوشت : اینجا داره برف میاد

Crazy Friend

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 0:24  توسط *بهار*  | 

چهل و هفتمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام سلامتی میاره . سلامتی نشاط میاره . نشاط زن میاره . زن بچه میاره . بچه دردسر میاره . دردسر بدبختی میاره . پس بیخیال سلام

{ها خوبین ؟؟؟

Aسر زنگ شیمی نوابغ سه میز اخر (البته به جز من ) داشتن با هم سر یک موضوع خیلی خیلی خیلی مهم بحث می کردن خدا نصیب گرگ بیابون نکنه که معلم شیمی ما به یکی چپ نگاه کنه انگار می خواد طرف رو قورتش بده خلاصه همینجور داشت به این نوابغ از اون نگاه ها می کرد حالا من هی می خواستم بهشون بگم داره نگاتون می کنه نمی شد  اخر دوستم رو صدا زدم و گفتم فاطمه فاطمه که فاطمه هم یکی محکم زد رو دستم و گفت باشه الان میام  این کار رو که کرد معلمه خندش گرفتولی بازم عین ... نگاه می کرد اخر گفتم اه بابا داره نگاتون می کنه همه کله هاشون رو اوردن بالا دیگه معلمه داشت  خندش رو به سختی نگه می داشت

پ ن ۱ : دختر معلم ریاضیمون رتبش شده ۳۳

پ ن ۲ : ۴ جلسه ی دیگه به کلاس زبان نمونده من میفتم این ترم

پ ن ۳ : خوابم میاد

پ ن ۴ : این جمعه رو گذاشتن استراحت کنیم یا عین خر درس بخونیم باز فردا یه عالمه کار دارم

پ ن ۵ : GOOD BYEJ

Congratulations Graduate Cat

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 1:43  توسط *بهار*  |