تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من*

*ايستگاه خاطرات من*

یه بلاگچه خاطرات

چهل و ششمین ورق از دفتر خاطراتم

می شه دل به این بست که همیشه اینو داریم

زندگیمون صاف و سادس حتی توی چار دیواری

دادادا دادادا دادادادادارادا    دادادا   دادادادادادادادارادا

خیلی با این اهنگ اول چارخونه که جواد رضویان می خونه می حالم

کشف کردیم که این معلم ریاضیه مثل برج پیزا کجه

ویدا با مخ رفته تو کامپیوتر و ابروش ۴ تا بخیه خورده

امروز از صبح بلاگفا خراب بود انقدر هم کار داشتم

من و نگار می خوایم برای ضرب المثل با هم کار کنیم حالا بگو چه ضرب المثلی

.

.

.

.

.

.

.

.

مند ما تهرو شده

.

.

.

.

.

.

یه روستایی بوده اسمش مند بوده . وقتی تو روستاشون یه ماشین رد می شده همه این رو می گفتن که یعنی مند ما تهران شده . (خیلی ضرب المثل باحالیه ! نه ؟)

تو ایستگاه اتوبوس دوست کلاس پنجمم رو دیدم که اون موقع ها همیشه با هم می رفتیم و میامدیم از اون روز هم قرار گذاشتیم با هم بریم البته با اتوبوس (مسیرش تا یه جاهایی با منه )

معلم زبانمون هیچی حالیش نمی شه ما از اون بیشتر بلدیم یه اشتباهایی می کنه که ادم فکش پله می شه

فعلا

Sitting On Toilet

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 19:50  توسط *بهار*  | 

چهل و پنجمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام شتولین اول یه خاطره از خودم رها کنم

چند روز پیش داشتیم پوشه های مربوط به مشاوره رو پر می کردیم که مشاوره ادرس یکی از بچه ها رو دید :

مشاور: ا خونه ی شما هم توی کوچه ی ...... (یادم نیست) زندگی می کنین

ویدا: اره واسه چی  

مشاور : اخه ما هم تو همون کوچه هستیم شما همون دربنفشه این

ویدا :اره خونه ی شما کجایه

مشاور : ما از اون سوپر پگاه چند خونه اونورتر

چند روز بعد :

ویدا : من این مشاوره رو یه جا دیدم

من : خوب تو کوچتون دیدی دیگه

پ ن ۱ : نمردیم و موش ازمایشگاهی هم شدیم کنکور هم که دقیقا سال ما برداشته شد

پ ن ۲ : تحقیقمون درباره ی عالم برزخ داره به یه جاهایی می رسه من و یکی دیگه باید تایپش کنیم به زودی تموم می شه

پ ن ۳ : فرنوشی خیلی تو ضرب المثل کمکم کرد  میسی سه شنبه باید بگیم که درمورد چه ضرب المثلی می خوایم از همه ممنونم

پ ن ۴ : یه چند وقتیه یه نفر زیر تریلی ارادت ما له شده و فعلا تریلیه ارادت نمی تونه ارادت پر کنه

پ ن ۵ :

Kittens

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 6:43  توسط *بهار*  | 

چهل و چهارمین ورق از دفتر خاطراتم

 ساعت ۶ صبح با صدای زنگ تلفن بیدار شدم تیلیفون رو برداشتم گفتم کیستَ ؟ اشتباه گرفته بود اول تو دلم کلی بهش فحش دادم که چرا منو بیدار کرده  ولی بعد یادم اومد امروز قرار بود زود بیدار شم و بیام نت چرخی بزنم و برم که کلی درس دارم از تختم اسکورت امدم پیش شما   ببینم چطو هستی خوب هستی در سلامتی کامل به سر می بری هو

یک روز در کلاس نشسته بودیم داشتیم شص من مشق ریاضی می نوشتیم که معلم ریاضیه اومد همون اول هم شروع کرد به دیدن تکلیفا حالا ما رو می گی از ترس ... بچه ها همینجور داشتن می نوشتن که معلمه گفت هر کی ببینم داره کپی می کنه همین الان براش یه منفی می ذارم منم از رو نرفتم و همینجور می نوشتم تا اینکه منو دید و گفت : خنده روی زززززعفرونی (زعفرونی رو همونجور که نوشتم بخونیدا) مگه نگفتم ننویس وقتی اومد جای میز ما:

معلمه : اسمت چی بود که برات منفی بذارم

من : خوش خنده (اخه این خوش خنده هم ماجرایی داشت یه روز رفته بودم پای تخته هی می خندیدم گفت فامیل تو رو به جای .. باید می ذاشتن خوش خنده )

معلمه :باشه برات یه منفی می ذارم

من : شما که فامیل منو نمی دونید

معلمه : حالا فامیلت رو هم می فهمیم

 وقتی رفت سر میزش جاتون خالی یه حاضرغایب کرد و فامیل مارم فهمید وقتی داشتیم تمرینا رو حل می کردیم تمرین سخته منو برد پای تخته و تو همون موندم بعدم گفت برو بشین که یه صفر کله گنده گرفتی منم گفتم خوب تمرینش سخت بود گفت حالا چون سخت بوده به جای صفر بهت ۲ می دم خلاصه رفتیم نشستیم و کلی خندیدیم

پ ن ۱ : نمی دونم چرا معلما دعوام می کنن خندم می گیره

پ ن ۲ : این معلم ریاضیه خیلی باحاله باهاش صمیمیم همه ی این حرفایی هم که زد باخنده می گفت وگرنه اگه با عصبانیت می گفت من دهنم باز نمی شد که جوابش رو بدم

پ ن ۳ : امروز باید کلی درس بخونم

خدافظ

بعدا نوشت : بچه ها معلم زبان فارسی گفته یکی از ضرب المثل های ایرانی رو به صورت یه نقاشی یا انیمیشن دریارین تروخدا کمکم کنین خیلی مهمه هر کی می تونه please

Have a Good Day

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 6:54  توسط *بهار*  | 

چهل و سومین ورق از دفتر خاطراتم

ســــــــــــــــــــــــلام خوب هستین؟ خوش هستین ؟در سلامتی کامل به سر می برین؟ هو؟اومدم چند تا خاطره از خودم رها کنم

۱. سر صف کتاب به دست واستاده بودم و داشتم درس می خوندم که سر و کله ی ناظمه پیدا شد و گفت : کتاباتون رو بذارین تو کیفتون که دفعه ی بعد ببینم باید از دم در جمعشون کنید

۲.تو کلاس زنگ ریاضی یکی از بچه هامون داشت پای تخته با دست حساب می کرد معلمه گفت :یه بار دیگه ببینم با دست حساب می کنین می گم جوراباتون رو هم دریارین با انگشتای پاتون هم حساب کنین

۳.تو کلاس زبان مربا* شدم و رفتم خلاصه ی reading رو داوطلبی گفتم

*مربا در اینجا به معنای خودشیرین است به جای این کلمه واژه های چای شیرین ، قند و نبات نیز به کار می رود

۴. اخر اگه امسال من این ورزش رو نیفتادم حالا ببین

۵.درسا خیلی سنگین شده

۶.هنوز تو تحقیقا موندم عالم برزخ رو قراره گروهی انجام بدیم ما هم موضوعی انتخاب کردیما و ادم می ترسه دربارش مطلب دریاره

۷.استاد ارگ کلی ازم تعریف کرد

۸.من تابستون می خوام

۹.نمی دونم تازگیا چی بنویسم حوصله ی نوشتن ندارم

۱۰. یه تریلی ارادت داریم یادم نرفته ها

Ducky

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 10:8  توسط *بهار*  |