

-اخرین آپ تابستون
شروع این ایام رو به همه ی دانش اموزان تسلیت می گویم ![]()
داداش من وقتی بچه بودیم می گفت : خدا که این همه نعمت داده چی می شد این سواد رو هم از همون اول تو مخ ما می ذاشت که ما مجبور نباشیم بریم مدرسه
(اخ که چه کیفی می داد
)
وای دیگه ناخونای نازنینم رو کوتاه کردم
موندم چه ضرری به اینا می رسونه اگه ناخونا بلند باشه![]()
کفشایی که خریدم رسما پام نمی شه
البته اون پایی که انگشتش ورم کرده ![]()
ممکنه از چند هفته ی دیگه فقط پنج شنبه ها یا جمعه ها اپ کنم
می گم این مدرسه همه رو از اینترنت و وبلاگ و همه چی میندازه ![]()
پ ن ۱:معلوم نیس قبض این دوره چه قدر بیاد ![]()
پ ن۲:نمی دونم مامانم این نیایش رو چه جوری می خواد نگه داره
نیایش فقط با من ارومه ![]()
پ ن ۳: می دونین که یه موقعی معتاد بودم و ترک کردم و الان پاک پاکم
ولی باز کم کم دارم معتاد می شم
خلاصه باید کمتر بیام نت ![]()
پ ن ۴:این داستان اغما چه قدر مسخره ![]()
پ ن ۵:من یاهو مسنجر نداشتم داشتم می ترکیدم از نچتیدن با دوستای مدرسم
یه سایتی پیداکردم مال خود یاهو که یاهومسنجره
(عمرا اگه فهمیده باشی من چی می گم
)برو تو این سایته می فهمی
جالبه ![]()
پ ن ۶ : یه تریلی ارادت داریم فدات شم ![]()
پ ن ۷:خداحافظ تا سه شنبه با خبرهایی از این مدرسه ی خراب شده ![]()
از اونجایی که قول دادم امروز می خوام یه خاطره در مورد جوجه هایی که داشتیم از خودم ول کنم *دوتا جوجه ی تپل زرد از نمکی گرفتیم
من که کلی ذوق کرده بودم
یکی برای خودم و یکی برای داداشم
چند روز بعد داداش قاتلم یه سطل رو پر از اب کرد و جوجه ی مادر مرده رو از لنگ گرفت و انداخت تو اب
من که فقط داد می زدم : کشتیش ؛ کشتیش
این داداش ما هم که یه جو انسانیت سرش نمی شه انقدر اصرار کردم تا دوباره جوجه رو از لنگ گرفت و اورد بیرون
چند روز بعد هم جوجه عمرش رو داد به شما
اما جوجه ی من موند تک و تنها و اخرم که خونمون رو خواستیم عوض کنیم دادیمش به همسایمون ![]()
پ ن ۱ : چند روز پیش تو کتاب فروشی می خوستم رمان بگیرم
مغازه داره می گفت :
هنگامه هست
سحر هم جالبه
هما رو نمی خوای
نگار رو دیدی
سپیده رم یه نگاه بنداز ![]()
بابا چه خبره
انگار دارن واسه ادم دختر انتخاب می کنن
همه ی رمانا شده اسم دختر
خوب یکی هم بیاد واسه ما رمان بسازه دیگه ![]()
پ ن ۲ : گربه چشم سفید اومده بود تو راه پله هامون
بابام با چوب افتاده دنبالش و انداختش بیرون
باز دوباره چند روز بعد می بینیم داره از پله ها میاد بالا
در پشت بوم رو باز گذاشتیم و احتمالا از همونجا رفته
اخه پشت بومای خونه ها به هم ربط داره ![]()
پ ن۳ :پام حسابی درد می کنه
قضیه ی همون خوردن انگشتم به مبل و ورم کردنشه ها
پ ن ۴:یه تریلی ارادت داریم ![]()
... و نفس ها در سینه حبس شده و همه در انتظار دانستن نتیجه ی فاینال اینجانب می باشند سه شنبه چشم بابابزرگم رو عمل کردن و چون من تو خونم تنها بودم از اونجا یه اسکورت گرفتم رفتم خونه ی نگار اینا چتر انداختم
چون اینترنتشون خراب بود تلک و تلک رفتیم کافی نت و در کمال تعجب دیدیم هنوز نتایج رو نزدن
از اونجا دوباره تولوک و تولوک برگشتیم خونه
داداشم تو شرکت بود بهش زنگ زدم که نتایج رو همون جا نگاه کن و به ما خبر بده
بالاخره ساعت ۶ داداشم زنگ زده و نمره ها رو گفت :![]()
برو پایین
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
| نتیجه | نمره نهایی | نمره کلاسی | نمره امتحانی |
| قبول | 86.0 | 86.0 | 86.5 |
دیدی قبول شدم ![]()
بعد از دادن فاینال :
من : مامان من نمی دونم من اگه بیفتم باید کتاب نو برام بخری
عمرا اگه من اون کتابای کهنه رو استفاده کنم![]()
مامان: بشین سرجات
افتادی کتاب نو هم می خوای ![]()
پ ن ا: دندون عقله دیگه درد نمی کنه ![]()
پ ن ۲:فعلا انگشت کوچیکه ی پام ورم کرده داغون شد رفت
خورده به مبل ![]()
پ ن۳:بعد قرنی بلاگرد درست شد . اما بازم واسه من درست کار نمی کنه . بعضی صفحه هاش نمیاد ![]()
پ ن۴:از امروز سیریش شدم که من جوجه می خوام
همسایه ی پایینیمون ۳ تا جوجه گرفتن
منم جوجه می خوام
اونم از اون رنگیاش
حالا شاید اپ بعدی قضیه ی جوجه هایی که داشتم رو بگم
پخخخخخخخخخخخخ به علت کمبود سوژه برای نوشتن توجه شما را به یک خاطره بسیار مسخره جلب می کنم ![]()
مامان : بهار پاشو از پای اون وامونده دیر شد ![]()
من : باشه باشه ![]()
۱۰ دقیقه ی بعد ![]()
مامان : پاشو دیگه من حاضر شدم ![]()
بهار : الان پا می شم ![]()
۱۰ دقیقه ی بعد ![]()
مامان : تو که هنوز پا نشدی ![]()
بهار : اومدم ![]()
و سرانجام بعد از ۲۰ دقیقه ی دیگر اینجانب از پای اون وامونده بلند شدم ![]()
می رم سر کمد لباسا و با یک لباس مچاله شده روبه رو می شم
پامو توی یک کفش می کنم که می خوام همون لباس رو بپوشم ![]()
من : مامان این رو اتو می کنی ![]()
مامان : نه دیر شده ![]()
من : تا ۳ می شمارم ۱ ۲ ۳ ۱ ۲ ۳ اتو کن دیگه ![]()
و سرانجام اصرار های من بی نتیجه نمی مونه و طبق معمول مامان ناچار به اتو کردن لباس می شه ![]()
امان از این چروک لباس ![]()
پ ن ۱ : بالاخره فاینال زبان رو دادم
حالا تا فردا که ببینیم چه گندی کاشتم
خیلی دلشوره دارم
انگار تو دلم دارن رخت می شورن ![]()
پ ن ۲ : دیروز که رفته بودیم خرید یه بچه با مامانش اومده بود ۳۴ هزار تومان فقط لوازم تحریر خریده بود
هی جوونی کجایی که یادت بخیر
ما اون موقع ها یادمه با این امکانات کم
از یخ حوض نمره ی بیست می کشیدیم بیرون
مس مدرسه می سابوندیم
چهار ساعت مدرسه رو با یه دبه دوغ سر می کردیم ![]()
پ ن ۳ : این دندون عقل لعنتی بد جور اعصابم رو گذاشته رو ویبره
خیلی درد می کنه ![]()
می خوام بیدار بمونم اما مثل همیشه در حال تلویزیون نگاه کردن خوابم می بره *هنوز در تعجبم کارتم رو تازه خریده بودم به هوشمند هم وصل نمی شد ![]()
عصر که رفتم کلاس استاده گفت دیگه خیلی کم تمرین می کنی
تازگیا خسته شدم
هنوز اول کاره اما خوب حوصله ی تمرین کردن ندارم ![]()
هیج خیری از این تابستون ندیدم
روزا داره زود زود می گذره
اصلا دوست ندارم بزرگ بشم
وای فکر مدرسه دوباره زد به سرم و اعصابم خورد شد ![]()
این اپم یکم چرت و پرت بود
البته همیشه چرت و پرته ![]()
ســــــــــــــــــــــــــــلام می پرونم
خوب از همون روز اول شروع می کنم از هواپیما که پامون رو گذاشتیم بیرون با یه هوای داغ داغ رو به رو شدیم
این که از هواش که خیری ندیدیم ا
اونجا پختیم تلف شدیم رفت
بعد شیش ساعت واستادیم تا بالاخره اتوبوس هتل امد و ما رو برد هتل
ساعت ۴ عصر رفتیم بازار
اونجا فهمیدیم که همه چی گرونه
اینجا بود که تصمیم گرفتیم پولامون رو همه خرج گردش کنیم
اینو گفتم که بگم از سوغاتی خبری نیست
البته ما واسه خودمون هم زیاد چیزی نیاوردیم از برگشتنا همه شونصد تا چمدون با خودشون اورده بودن ما با همون یه چمدونی که رفته بودیم با همون هم برگشتیم
روز دوم رفتیم ساحل و کلی شنا کردیم ابش خیلی خوب بود
شبش هم رفتیم تور کشتی
اونجا اهنگای ارش رو گذاشتنو خدمه رقصیدن واسه خودشون
شنبه صبح می خواستیم بریم دی تو دی
اما کو تاکسی؟ از ۹ تا ۱۱ صبح واستادیم تاکسی نیومد
به خاطر همین رفتیم بازار پشت هتلمون (الریف مال)
قرار شد که ساعت ۳ بریم پارک ابی
عجب جایی بود
اول کلی اب بازی و ورجه و وورجه و سرسره ی ابی و اخر که ساعت ۷ می خواستیم بریم من دوست داشتم سوار اون سرسره ابی بزرگا بشم
صفش خیلی طولانی بود اما چون همونجا که ما واستادیم یه تیوپ خالی بود من رو خارج از نوبت سوار کرد
سوار شدن من همانا و گم شدنم و گم کردن مامان بابام همانا
در اوج خوشحالی که سوار سرسره بودم یهو به خودم اومدم دیدم اینجا کجایه
خلاصه مامان بابامون رو گم کردیم و با هزار بدبختی خودم و رسوندم به جایی که لباس ها رو عوض می کنن و اونجا به پلیسه گفتم خانوادم رو گم کردم و کلی به انگیلیسی با پلیسا حرف زدم
بعد از ۳ ربع اینا مامانم رو دیدم که با نگرانی اومد همونجایی که لباسا رو عوض می کنن و من هم بودم
مامانم و بابام هم کلی نگرانم بودن و بعد رفتیم دوباره یکم اب بازی با مامانم و ساعتای ۹ رفتیم هتل ![]()
و حالا یکشنبه صبح که رفتیم خرید قریه الهدایا و سیتی سنتر
و عصر هم رفتیم انصار مال
و قرار شد که لیدرمون برامون بلیط کاباره تهران بگیره
شب ساعت ۱۱ رفتیم پیاده کاباره تهران که نزدیک هتلمون بود
اول سه تا خواننده ی درپیتی اهنگ خوندن
اول یونس و دوم بیتا و سوم انیتا
و ساعت ۱ عارف اومد
البته ما چون دیر رزرو کرده بودیم میز اخر بودیم
و ساعت ۲ هم نوش افرین اومد
کلی اونجا حالیدیم
مامانم که نوش افرین رو خیلی دوست داره
ساعت ۳ هم دوباره هلک و هلک برگشتیم هتل ![]()
دوشنبه هم صبح رفتیم یه بازار دیگه و ظهر هم باید اتاق رو تخلیه می کردیم
تا ساعت ۳ که باید اتوبوس میامد تا بریم فرودگاه من و مامانم رفتیم فروشگاه ۹ درهمی پشت هتلمون
یکم چیز میز هم اونجا خریدیم
و بعد هم رفتیم فرودگاه و ساعت ۷ شب پرواز داشتیم به مشهد ![]()
خوب دیگه حرفای ما که تموم شد
البته این یه خلاصه بود از سفرمون حالا سوتی های مامانم در مورد انگلیسی حرف زدن باشه واسه بعدا ![]()
تا جمعه![]()
![]()

نمردیم و اش پشت پای داداشمون رو هم خوردیم برای مدرسه هم که گفتن مانتوی سرمه ای یا مشکی زیر زانو و گشاد با مقنعه ی مشکی ![]()
یکشنبه از راه کلاس رفتم کتاب خریدم
ریاضیش نداشت![]()
گفتم قراره اولای شهریور بریم دبی
من و مامانم و بابام قراره پنج شنبه با تور بریم
اون داداشم که سربازیه و این یکی هم ممنوع الخروجه
پس دیگه این جمعه نیستم اپ کنم
از پنج شنبه میریم تا دوشنبه
شاید سه شنبه اپ کنم![]()
خوب می ریم سراغ این بازی که از طرف فرنوش جونم دعوت شدم ![]()
۵ تا از مهمترین ارزوهام :![]()
۱. سلامتی خودم و خانوادم .
۲. موفقیت در اینده . (منظور همون بالا رفتن از پله های ترقی)
۳. یکیش هم نمی خوام بگم .
۴. زندگی تو یه کشور خارجی .
منم تمام دوستام رو دعوت می کنم . هر کی خواست از طرف من دعوته .
خداحافظ تا سه شنبه .
یه بار اومدیم بگیم که دیگه بالاخره این داداش ما هم رفت که نشد تا همین یک ساعت پیش خونه ی نیایش اینا بودیم
بساط کباب و اینا بود
من و خالم و مامان بزرگ بابا بزرگم اون جا بودیم ![]()
وای امروز حساب کردم از کلاس زبان ۵ جلسه ی دیگه بیشتر نمونده
این ترم رو نیفتم خوبه
اصولا من با این معلمای جوون مشکل دارم و زیاد ازشون خوشم نمیاد ![]()
این زبون نیایش بساط خنده ای شده و رسما اومده بیرون
اخه یه موقع هایی بود برای اینکه خودش رو لوس کنه زبونش رو می داد بیرون ولی الان دیگه یکسر بیرونه گریه هم می کنه زبونش همچنان بیرونه
خوب دیگه قراره تو اپام زیاد فک نزنم 

