تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من*

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

*ايستگاه خاطرات من*
یه بلاگچه خاطرات

احساس می کنم دستم از ۲۷ منطقه بشکسته گاهی این خساست هم بد جور دردسر ساز می شه که الان این نتیجش واسه ما که دستم ورقلمبیده و کبود شده  داشتم طبق معمول تو اینترنت می گشتم و می خواستم اپ کنم که ییهو یه دستشویی ناگهانی ما رو در بر گرفت حالا بگو شبانه روز این همه پول حروم اینترنت می کنی چیزیت نمی شه به همین دو دقیقه که می خوای بری دستشویی می میری اینترنتت حروم بشهخلاصه این حس خسیسی ما گل کرد و بدو بدو به طرف دستشویی  و از اونجایی که هر کی خربزه می خوره پای لرزشم می شینه یکدفعه به در دستشویی که رسیدم با دست رفتم تو در و ...

دیروز بالاخره وقت شد و رفتیم الماس شرق . با مامانم و نگار البته مامانم قبلا رفته بود ولی من تا حالا نرفته بودم که دیروز رفتم رفتیم سرزمین عجایبش اول رفتیم ماشین بازی  خدایی ماشین بازیش خیلی حال داد

داداشم داره می ره سربازی پنج شنبه

خوب دیگه از این به بعد می خوام هر سه شنبه و جمعه اپ کنم یادتون نره




نوشته شدهسه شنبه 30 مرداد1386 توسط *بهار*

سیــــــــــــلام منم به این بازیه از طرف لیلا نارنجی جونم دعوت شدم  اپ این دفعه همین بازیه و یکم خاطره می نویسم

اگه قرار باشه یه فیلم ازسرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:

۱-۴ اتفاق مهم زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدومها هستن:

۱.انضباط دوم راهنماییم شد ۲۰ . (چقدر نذر و نیاز کردم )

۲.قبولی تو مرحله ی دوم مسابقه ی مجله ی رشد تو کلاس پنجم

۳. تولد نیایش جونم

۴. اشنایی و دوستی با بهترین دوست دوران تحصیلم ---> صهبا ( اخ دلم براش تنگیده)

(( معنی اتفاق مهم رو هم فهمیدیم ))

۲-۴ اتفاق مهم که بهشون اشاره نشه خیلی بهتره:

۱. سال دوم راهنمایی که سی دی و عکس می بردیم و اخر سال هم لو رفتیم و به گریه و زاری جلوی ناظم افتادیم

۲. یه روز تو کلاس زنگ زبان به خاطر زیاد حرف زدن و خندیدن با مهتاب و نگار نزدیک بود هر سه تامون از کلاس بیفتیم بیرون . معلمه گفت برین بیرون و تا اخر سال هم تو کلاس من نیاین . ما هم همینجور تو کلاس نشستیم و نرفتیم بیرون . تا اینکه نمره های امتحانی که جلسه ی پیش گرفته بود رو داد و هر سه تامون خوب شده بودیم و بخشید ما رو

۳. کلاس دوم و سوم راهنمایی همش با صهبا تو کملاس حرف می زدیم و همه ی معلما بهمون تذکر می دادن

۴. کلاس اول دبستان یه بار دیکتم رو شدم ۱۴ . کلی به خاطرش گریه کردم

۳-خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه:

یکم زود رنجم . تا جایی که بتونم سعی می کنم به همه کمک کنم . خیلی منظم هستم و همه ی کارام رو از قبل برنامه ریزی می کنم . خیلی عجولم و غرغرو .

کنجکاوم ولی همه بهم می گن فضولی . اما من این فضولی رو می ذارم به حساب کنجکاوی .

خیلی خجالتی هستم . اما پیش خانوادم پرحرف و حاضر جواب . ولی پیش مردم زبونم تو دهنم نمی چرخه .

نمی تونم حرف دلم رو راحت بگم . اگه با کسی دعوا کنم هیچ وقت نمی تونم از خودم دفاع کنم .

یکم کینه ای هم هستم البته از کسایی کینه به دل دارم که ازشون بدم بیاد . اما اگه از کسی خوشم بیاد هر کارم بکنه ازش ناراحت نمی شم .

گاهی وقتا خیلی زود عصبانی می شم . اگه کسی پشت سرم ازم حرف بزنه دوست دارم با همین دستام خفش کنم . از ادمای دروغگو متنفرم .

یکم شوخم . با دوستای صمیمیم خیلی شوخی می کنم . (یاد صهبا و خندیدنامون افتادم )

عاشق کتاب خوندنم . البته کتاب هایی که ارزش خوندن داشته باشه .

از بیکاری خوشم نمیاد . همیشه دوست دارم یه کاری انجام بدم و خودم رو سرگرم کنم .

خیلی زود از هر چی می خرم خسته می شم .

از شب و تاریکی خیلی می ترسم . دوست ندارم اصلا شب بشه .

دوست ندارم تو خونه باشم . همش دوست دارم برم بیرون .

۴-با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یک از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش اتخاب میکنید؟

فکر نمی کنم بازیگری وجود داشته باشه که شبیه من باشه .

منم این دوستام رو به بازی دعوت می کنم .

فرنوش جونم   ــ  مهران جان   ــ   میثم جان   ــ  باطل جان   ــ  خانومی جون   ــ  سوگل جونم   ــ  مهیار جان    ــ  رامن جان

و بقیه دوست جونای گلم و هر کی تو این پست نظر داد می تونه تو این بازی شرکت کنه .


دوباره زنگ زدن که استاد مشکلش حل شده و منم دیروز رفتم کلاس ارگ

امروز ظهر قراره با فامیل ناهار بریم بیرون . هر چند وقت همینجوری می ریم بیرون . بعد هم شاید بریم طرقبه یا شاندیز اینا . من می میرم واسه طرقبه و شاندیز

امروز نیا اینجا بود . تازگیا کلی شیرین کاری یاد گرفته . البته خیلی هم لوس شده . نمی دونم کی می خواد حرف زدن رو شروع کنه . چرا زبون در نمیاره

این روزا کلی کارت عروسی رسیده به دستمون که هیچ کدومش من و داداشام دعوت نبودیم فقط مامانم و بابام . فقط پنج شنبه ی هفته ی دیگه یه عروسی دعوتیم که من و داداشام هم هستیم که معلوم نیس می ریم یا نه . پنج شنبه ی دیگه داداشم می ره سربازی

خوب دیگه من رفتم  زیاد حوصله ی نوشتن ندارم  




نوشته شدهجمعه 26 مرداد1386 توسط *بهار*

اخ از کمر افتادم     ای مامان بیا ببین بهارت از دست رفت     این همه سر سیاه زمستون یخ حوض شکستم اخرم کمر درد شدم

عصر بازم با هزار ذوق و شوق اومدم که اپ کنم بازم مامانم زد تو ذوق ما و گفت بهار بیا گردگیری کن منم دیدم مامانم داره جاروبرقی می کشه و تقریبا نصف خونه رو کشیده گفتم مامانی بذار من جارو برقی می کشم و تو گردگیری کن . خلاصه بشمار ۳ جارو برقی کشیدم و اومدم . ولی کمرم شکست   ظهر هم که نیایش انقدر نق زد و همش اومد بغل من که دیگه بدتر . خلاصه بی کمر شدیم

یکشنبه گفتم که قراره نیایش و نازنین بیان خونمون  ظهر که نیایش رفت من موندم و نازنین . نازنین ۵ سالشه . خلاصه ظهر نازنین گفت من کارتون می خوام ببینم   منم کلهم یه عصر یخبندان دارم که اونم از مهران داداش نازنین گرفته بودم . خلاصه جای خونمون یه cd فروشی هستش که کرایه هم می ده . رفتم اونجا ببینم cd کارتون کرایه نمی ده . که کرایه نمی داد و اومدم یکی بخرم . حالا مونده بودم چی بگیره . نازنین هم که همه ی کارتون ها رو دیده بود . فبلش به من گفته بود عصر یخبندان ۵ رو بگبر  منم که از کارتونا چیزی سرم درنمیاد و از خدا بی خبر گفتم عصر یخبندان ۵ رو دارین . یهو دیدم مردکه زد زیر خنده و گفت عصر یخبندان ۵ که هنوز نیومده کلهم ۳ تا هست   گفتم دختر داییم گفته بود تقصیر من نیست . بعد گفتم خوب گارفیلد ۳ رو بدین (اینم نازنین گفته بودا ) بازم خندید و گفت گارفیلد هم ۲ تاس . خلاصه بساط خنده ای بودا

از کلاس ارگ زنگ زدن که استاد عوض شده . حالا نمی دونم چرا . ولی من ناراحت شدم   همین یکی خوب بود . این هفته هم کلاس ندارم

چند روز پیش داشتم ظرف می شستم . لازم به ذکره که اضافه کنم اینجانب متخصص در شکستن ظروف به خصوص در قوری هستم  خلاصه اخر که تمام ظرفا تموم شد و داشتم قوری رو می شستم یهو در قوری افتاد و هزار تیکه شد   مامانم که بیدار شد با هزار کلمه مقدمه چینی بالاخره بهش گفتم این یکی قوری هم درش توسط من شکسته شد  تا حالا فکر کنم ۱ دونه قوری و ۳ یا ۴ تا در قوری شکوندم . قوری بدون در هم که ارزشی نداره  چند روز پیشش هم یه لیوانی شکوندم که مامانم فقط تو همون عادت داره چای بخوره  خلاصه ظرفی چیزی تو خونتون نیاز به شکستن داشت به خودم بکین بشمار ۳ خودم رو می رسونم

این روزا کلی با صهبا حرفیدیم . دلم براش یه ذره شده . احتمالا شیفتامون با هم فرق می کنه

فعلا کارت اینترنت نداریم . تموم شد . الان هم با این هوشمندا اومدم . ( ای بابا ما با تکنولوژی پیش می ریم دیگه )

خوب من رفتم




نوشته شدهسه شنبه 23 مرداد1386 توسط *بهار*

اخه بگو کله ی صبح بیدار شدنت چی بود . ساعت ۶ ساعت کوک می کنی دوباره می خوابی ساعت ۸ بیدار می شی  

هر چند جلسه یه موبایل به موبایلای استاد اضافه می شه . فعلا ۳ تا موبایل داره همش رو هم با هم میاره . جلسه ی پیش هم خودش گفت یکی دیگه هم اضافه شد . گفت ما از همه داریم ایرانسل اعتباری و ایزانسل دائمی و دولتی اعتباری و دولتی دائمی و تالیا و ...

یکشنبه کلاس زبان نداریم. هوراااااااااااااااااااااااااااااااا  گفتیم یکشنبه نیایش و نازنین (یه دختردایی دیگم ) بیان خونمون .

امروز هم کلاس ورزش بود و این دفعه شانس با ما یار بود و تعطیل شد و کلاس ورزش هم پرید

دیشب بالاخره طلسم شکسته شد و دوره (جلوس)  خونه ی دایی مهدی شد اخه دایی مهدی می گفت من نمی گیرم .

نمی دونم همه ی حرفام یادم رفت . این کله ی صبحی مخ ما کار نمی کنه

تازگیا رفتم تو خط بازی . کامپیوترمون نمی دونم چه مرگشه . خیلی از بازی ها رو نصب نمی کنه . بازی هایی که قبلا نصب می شد  من سیمز می خوام . نصب نمی شه . تازه یه سایتی پیدا کرده بودم که مدل مو و لباس و وسایل خونه داشت . می خواستم دانلود کنم و بازی کنم . هر کی سیمز ۲ داره بره تو این سایته . یه نموره جالبه .

www.peggysims2.net

الان هم midtown madness بازی می کنیم . کلی می حالیم  با داداشم نوبتی یه ربع من یه ربع اون

الان هم می خوام یه بازی مسابقه ی ماشین نصب کنم اگه بشه

چه قدر گرمه

خوب دیگه ما بریم . الانه که ساعت ۹ افتاب شبانه تموم بشه 

اینم دو تا عکس دیگه از خودم

فندقی

 

 

سمت راستی (اون که دامن پوشیده) من و سمت چپی نگاره .

 

 




نوشته شدهشنبه 20 مرداد1386 توسط *بهار*

سام علیک  من نمردما 

حالا نمی گی چی شد ما ییهو غیبمون زد و دوباره ییهو پیدامون شد  کامپیوترمون ویروسی شد خلاصه بعد از چند روز تلاش بی وقفه ی من برای اصرار و التماس به داداشم که تا دو سه هفته ی دیگه می ره سربازی سرانجام ویندوز عوض شد . البته ما که دیگه معتاد نیستیم و تو این مدت بی اینترنتی اذیت نشدیم . هنوز چند تا مشکل وجود داره که فعلا حوصله ندارم توضیح بدم

خوب از کجا شروع کنم . چی بگم . چی نگم

از همون روزی که رفتم . بذار فکر کنم . جمعه بود دیگه . اره  جمعه که هیچی نشد . جلوس هم نداشتیم . شبش رفتیم طرقبه . یه بستنی زدیم تو رگ و اومدیم . انقدر شلوغ بود . بعد می گن بنزین رو سهمیه بندی کنیم دیگه ترافیک نیست . والا ما که تغییری ندیدیم

اها حالا شنبه . ظهر با هزار ذوق و شوق بعد از ناهار اومدم پای کامپیوتر . تا به اینترنت وصل شدم کامپیوتر ریست شد . دوباره وصل شدم ریست شد . فهمیدیم طبق معمول توسط من ویروسی شده شبش عروس کشون دختر داییم بود . با دایی مهدی (که پایین خونه ی ما املاک داره) رفتیم دنبال خانومش تا بریم خونه ی داییم . (همون داییم که عروس کشون دخترش بوده ) نیا تا منو دید پرید تو بغلم و همش بها بها می کرد . تازگیا یاد گرفته می گی اسمت چیه می گه نیا .( البته انقدر واضح نمی گه . خودت دیگه یه جوری بخونش ) بعد هم رفتیم خونه ی داییم . اونجا بزن و برقص و بعد هم که خواستیم بریم خونه ی دختر داییم زن دایی و خود دایی و دختر دایی (خواهر عروس) و حالا بگیر بیا تا مامان ما و دختر خاله ی دایی و همه جو گرفتشون و گریه کردن . اخه بگو مامان ما چرا گریه کنه . البته مامانم گفت یه دفعه اشکای احمد(داییم ، بابای عروس ) ریخت و منم دلم سوخت

خوب بگذریم . بریم سر یکشنبه .

یادم نمیاد یکشنبه چی شد . واستا فکر کنم .

....LOADING....

....LOADING....

....LOADING....

....LOADING....

....LOADING....

<<<NO MEMORY>>>

 خوب بریم سر دوشنبه .

هیچی صبح رفتم کلاس ورزش . عصر هم اول رفتیم شرکت بابام عکسا رو اسکن کردم . بعدش رفتیم لایکو خریدیم

سه شنبه یعنی دیروز هم که رفتیم کلاس . چه قدر خسته کنندس . بعد نشستم به عروسک دوزی . دارم یه فیل درست می کنم . نیا رو هم اوردن خونمون . یه بچه شیر درست کردم خیلی زشت شد . می خواستم بدمش به نیایش اونم ازش می ترسید . حالا مونده رو دستم

امروز هم که رفتیم با دوست مامانم پارک لاله . الان هم خسته و کوفته ام . ولی شاید بیدار بمونم تا ساعت ۳ . فردا هم نیا رو قراره بیارن و کلاس هم دارم . هیچی هم کار نکردم

خوب دیگه این هم عکسای بچگیم

عکسا خیلی زیاده دیر اپلود می شه . دو سه تا شو الان می ذارم بقیشو بعدا .

قربونت بشم .

 

 

تو این عکسه سمت چپی منم . سمت راستی نگاره .

 

 

من رفتم . خدانگهدار




نوشته شدهپنجشنبه 18 مرداد1386 توسط *بهار*

 چی کار کنم نمی تونم جلوی خودم و نگه دارم . دوست دارم اپ کنم

الان ساعت ۱:۱۵ نصفه شبه . کارت اینترنتی که من می گیرم ۱۰ ساعت شبانه رایگان داره که داره اعتبارش تموم می شه . قرار شد امشب رو بیدار بمونم و بیام نت . یه عالمه کارا دارم . خیر سرم دیروز ساعت کوک کردم بیدار شم ولی بیدار نشدم 

امروز نتونستم برم شرکت بابام . داداشم منو نبرد . . پوزش ! امروز از عکس بچگی خبری نیست

الان یه پشه سیریش شده به من و ول نمی کنه . برو دیگه

چهارشنبه که رفتم ورزش هم وارد شدم یه خانومرو دیدم . قیافش کلی اشنا می زد . دیدم ده این که مامان مهرنوشه . با مهرنوش از کلاس پنجم دوست بودیم . با اینکه همه فکر می کردن دوستای خوبی هستیم اما از همون اول یه روز در میون با هم قهر بودیم  همش هم اون شروع می کرد و من قهر می کردم و اون میامد منت کشی . اخه من از این حرکت منت کشی خیلی لجم می گیره . حتی اگه با صمیمی ترین دوستم هم قهر باشم عمرا نمی رم منت کشی  حالا بگو من که دل خوشی از مهرنوش نداشتم حالا کی حوصله ی سلام و احوالپرسی با مامانش رو داره . خلاصه خیلی اروم و در کمال خونسردی از کنارش رد شدم . اون ساعت قبل از من بود . وقتی اون داشت حاضر می شد که بره و وقتی من داشتم حاضر می شدم برم ورزش مامان مهرنوش یه نگاهی به من انداخت ولی من رو نشناخت  بعد من نگاه کردم بهش و اون نگاه کرد بهم تا بالاخره شناسایی شدم و رفتم جلو و بهش سلام کردم 

امروز قلی رو اوردن خونمون . طبق معمول نزدیکای ۱ و ۲ که می شه نق نقاش شروع می شه و دلتنگ مامانش می شه  اخه مامانش ساعت ۲.۳۰ یا ۳ میاد دنبالش . منم به شدت خوابم میامد    

امروز صهبا زنگ زد . یه دفعه دلم هواشو کرد . سه ساعت نشستیم چرت و پرت گفتیم و عین خ ر خندیدیم . مامانم اون روز که رفته بود دبیرستان گفتن هنوز معلوم نیست ما رو مسخره کردن . تکلیف ما رو روشن نمی کنن که اخر ما صبحیم یا ظهر . خدا کنه با صهبا بیفتم

امروز کلاس ارگ هم رفتیم . معلمه امروز کلی شارژ بود و خوشحال . به من می گفت استاد . گفت تا دو سه جلسه ی دیگه دست بت هون (درسته تو این مایه ها گفت) از پشت می بندی . 

ای بابا . حالا امضا باشه واسه بعدا . فعلا وقت ندارم

 امروز اهنگ سلطان قلب ها رو یاد داد . حالا مکالمه ی مامانم و استاد :

مامان : از این به بعد اگه می شه اهنگای شاد یاد بدین

استاد : مثلا دنیا دیگه مثل تو نداره خوبه

مامان : نه اهنگای لس انجلسی

استاد با خنده  : ا . باشه . خوب سلطان قلبم هم لس انجلسیه دیگه 

اینم عکس هنرهای من :

البته اون خرس سفیده رو که می بینین پوزش کجه عروسک صهبا بوده . همون روزای اخر بود که صهبا بهم گفت بهار این رو ببر خونتون فردا برام بیار . اخه اون روز یه عالمه بار داشت . منم گفتم : پوزش ببرم دیگه برنمی گردونم (چه پررویم)اونم گفت باشه مال خودت  یادش بخیر چه قدر به این عروسکه خندیدیم

این پشه هم بدجوری سیریش شده ها 

همین چند ساعته پیش جلوی خونمون یه تصادف شد همچی صدا داد که ما پریدیم از پنجره نگاه کنیم   ولی چیزی نشده بود  

قرار بود عید بریم دوبی . البته عیدی که میاد . یه دفعه نمی دونم چی شد مامانم هوایی شد گفت همین تابستونی می ریم خلاصه اگه بشه شاید ۴ یا ۵ شهریور بریم البته بدون داداشا

یعنی نمی تونن بیان . مسعود که ۱ شهریور می ره سربازی و ممنوع الخروجه  بهزاد هم که سربازی نرفته و اونم ممنوع الخروجه منم و مامانم و بابام 

مونده بودیم بعد از اینکه مسعود می ره بریم یا قبلش که بابام گفت هر چی دیر تر بهتر هوا بهتر می شه . مامانم هم گفت اره این جوری فقط نگران بهزادم دیگه . چون مسعود که سربازیه .

مسعود قراره بره چالوس . دلم براش تنگ می شه  بیچاره انقدر از سربازی بدش میاد

مامانم رفته وسایل پیتزا خریده که من فردا پیتزا درست کنم . از هر انگشتم یه هنر می باره
خوب دیگه خیلی فک زدم . من رفتم . چرا ساعت ۳ نمی شه . این پشه مچنان در حال پرواز کردن دور کله ی مبارک اینجانبه SmileyCentral.com

عکسای قلی رو ببینین و بعد برین

زبونت کو ؟

 

 

قلی در حال ارگ زدن .

 




نوشته شدهجمعه 12 مرداد1386 توسط *بهار*

دالی

ما اومدیم . پریروز چشام می سوخت . همش درد می کرد . بس که پای این وامونده نشستم به همین دلیل تصمیم گرفتم کمتر اینجا افتابی بشم . البته دیگه معتاد نیستم . به طرز معجزه اسیایی پاک پاک شدم . و می تونم چند روزی نیام ولی دلم براتون می تنگه . اخر ما نفهمیدیم بلاگفا درس شد یا نه . موضوع چیه . اینجا چه خبره . بلاگرد که کلا پکیده . منم اومدم همه ی لینکا رو دوباره نوشتم . از قالبم خسته شده بودم . عوضش کردم .

امروز کله صبح داریم می ریم کلاس که سر و کله ی این نیا دوباره پیداش شد .قرار بود امروز بیاد خونمون . وقتی دید من دارم می رم کلی گریه کرد . خلاصه بعد از کلاس دویدم و اومدم خونه تا مامانم رو اذیت نکنه . ولی وقتی رسیدم دیدم خوابه . خیلی شیطون شده . کمرم دو سه روزه درد می گیره به خاطر همین نیا که همش باید بغل من باشه  رو صندلی گذاشته بودمش و داشتم راش می بردم که یکدفعه صندلی از رو پام رد شد و همچی پام درد گرفت و پوست پام کنده شد  الان پام می سوزه

زین پس نیایش را به دلیل تشابه زیاد رفتاری و چهره به قلمراد به نام قلی (قلمراد) صدا می زنیم 

مثل اینکه نتایج دبیرستان هم اومده که من شیفت صبح می افتم یا نه . دعا کنین شیفت صبح باشم . فردا باید بپرسیم 

فعلا صنعت عروسک دوزی چند روزه متوقف شده . این مامان ما اگه رفت لایکو بخره . فعلا یه بچه شیر درست کردم که تو کلش مونده بودم و کلش رو ماس مال کردم رفت قراره از عروسک هایی که درس کردم عکس بگیرم تا ببینین من چقدر هنرمندم

قرار بود پنج شنبه که قراره بیاد برم شرکت بابام و عکسای بچگیم رو بریزم تو کامپلوتر (با اسکنر) که یادم اومد کلاس ارگ دارم ولی حالا شاید بعد از کلاس با داداشم بریم و اپ بعدی عکسای بچگیم رو می ذارم تا با قیافه ی خوکشل این بشر دوست داشتنی اشنا بشین

خوب بریم . که اگه الان مامانم بیاد و ببینه ۳ ساعته اینجا نشستم دیگه چیزی ازم نمی مونه   ولی این دفعه ظرفها رو شستم

وای تابستونم داره کم کم تموم می شه و ما که ازش چیزی جز کلاس نفهمیدیم .

خدافظ




نوشته شدهسه شنبه 9 مرداد1386 توسط *بهار*

 سلام . بابا یه روز و نصفی ما نیومدیم نت ببین این بلاگفا هم شد .ir Confused

الان ساعت ۳.۲۶ دقیقه ی نصفه شبه و من دارم سعی می کنم اروم بنویسم تا داداشم بیدار نشه که اگه بیدار شه دیگه من ... 101 هی می گفتم این کامپولوتر رو بیارین تو اتاق من . البته خداییش دیگه جا نیست . عیب نداره تا یک ماه دیگه داداش بزرگم هم می ره سربازی و کوچیکه هم که می ره شهرش واسه دانشگاش و من می شم تک و تنها Twistedالبته حالی می ده ها Naughty

امروز جلوس خونه ی ما بود . شص من ظرف جمع شده بود که طبق معمول توسط دستای مبارک بهار خانوم شسته شد اخراش خسته شده بودم و به مامان گفتم مامانم هم یکم اومد لیوان ها رو شست و رفت .اخرم وقتی ظرفا رو شستم ازم تشکر کرد 20

اخر جلوس نیایش داشت راه می رفت که پاش گیر کرد و با کله رفت تو در اتاق من . کلی گریه و زاری و با هزار بدبختی ساکتش کردن که یه دفعه دیدیم قلپی پیشونیش باد کرده 89 امروز یه لباس جدید پوشیده بود . صورتی بود . یه تاپ بود روز یه لباس دیگه بود و دامن . خیلی بزرگ شده بود . اصلا یادم نبود ازش عکس بگیرم . اگه دوباره اون لباساش رو پوشید ازش عکس می گیرم .

چند روزه سیریش شدم که مامانم بره از این گوشی خوبا بخره . اخه چار روز دیگه داداشام می رن و دیگه نمی تونم عکس بگیرم . ولی مامانم می گه نه من همین گوشی رو دوست دارم و از این لنگه کفشا خوشم نمیاد . مامانم می گه من فقط یه موبایلی می خوام که بتونم باهاش شماره بگیرم .

حدود ۴۵ دقیقه از ساعت ۱.۱۵ تا ۲ داشتم با نسترن (تو چی کار داری کیه . اصلا تو به دختر مردم چیکار داری ؟MadRealmad) پیامک Razz بازی می کردم . چرت و پرت می گفتیم . از مدرسه ، از تابستون ، از كلاسايي كه مي ريم .

اخجون فردا تعطيله . لازم نيس برم ورزش Lol

ساعت : ۳.۵۲

ديروز ساعت ۷ كلاس داشتم . اول زنگ زدن گفتن واسه استاد مشكلي پيش اومده ۷.۳۰ بياين . ۷.۳۰ رفتيم ۳ ساعت واستاديم شده ۷.۴۵ اخر استاد اومد . بيچاره مامانش رو قرار بوده عمل قلب كنن . حالا مي خوام برم تو كه معلوم مي شه به يه پسره تقريبا يكم از من كوچيكتر هم كه هميشه ساعت بعد از من كلاس داره هم گفتن ۷.۳۰ بيا. حالا مونديم من برم تو يا اون . اخر باباي اون پسره گفت ما مهموني دعوتيم . مامان منم گفت خوب باشه ما صبر مي كنيم . خلاصه كلاس ما از ۷ رسيد به ۸.۳۰115

اخرم اهنگ الهه ناز رو ياد داد Wub

واستا ببينم .

پريروز رفتم كتاب الگوي عروسك خريدم . ديروز هم يه پارچه ي زرد گرفتم و امروز يه اردك درست كردم . خيلي اردك رو دوست دارم Embarrassmentتا الان هم داشتم يه بچه شير درست مي كردم كه بدجوري تو كلش موندم Confused

ساعت : ۴.۰۱

يادم رفت واسه چي مي خواستم اپ كنم . هومممممممConfusedاهاااااااااCheesygrin

بابا اومدم اپ كنم و روز پدر رو تبريك بگم ولي انقدر فك زدم كه كلهم ياد رفت Angel Not

روز پدر رو به همه به خصوص به باباي خودم تبريك مي گم 177

 

خوب ديگه ما رفتيم

 

 

ساعت : 4.۰9




نوشته شدهشنبه 6 مرداد1386 توسط *بهار*

السلام علیک   ها . خوب بابا خسته شدم انقدر گفتم سلام حالا یه بار هم متنوع باشیم

چه خبر . امروز خیلی حرف دارم و مخ شما رو باید بخورم  دقیقا مثل اون جیرجیرکی که پریشب اومده بود تو دستشوییمون و صدای گندش رو بلند کرده بود و واسه خودش اواز می خوند نذاشت ما بخوابیم . اخر من انقدر زور ردم تا خوابم برد و نفهمیدم سرنوشت جیرجیرکه چی شد . تا همین ۲ ساعت پیش که تو راه پله ها رفتم نیایش رو تحویل باباش بدم صداش رو شنیدم . فعلا که صداش نمیاد . کاش خفه شه بمیره که خواب و خوراک واسه ما نذاشته حالا منو بگو همون شب اعصابم ریخته بود بهم و رفتم تو دستشویی و چند بار در رو زدم به هم و جیرجیرکه رو کلی دعوا کردم . گفتم : خفه می شی یا بیام خفت کنم . یه دفعه یه صدایی اومد انگار یه چیزی از اون بالا افتاد پایین منو می گی ۶۰ متر پریدم بالا و یه جیغی زدم و گفتم بابا ما غلط کردیم .جیرجیرکه هم گفت  

امروز رفتم کلاس زبان . صبح که داشتم می رفتم نیا رو اوردن خونمون . وقتی برگشتم دیدم نیایش با چشمای گریونه . تا منو دید قهقهه زد و کلی بوسش کردم و اونم منو ناز کرد و بوسید

مامانم گفت از صبح همش داره گریه می کنه

دیروز با نگار رفتیم خونه ی شیرین . خاله ی شیرین دوست مامان نگار هم هست . از ساعت ۱۲ رفتیم تا ساعت ۹. کلی خندیدیم

راستی خطای وبلاگم ریزه . اگه ریزه بگین بزرگتر بنویسم . خودم احساس می کنم ریزه ولی بزرگ که می کنم زشت می شه . فکر کنم مشکل از قالبشه . قالب قبلی که می نوشتم با همین اندازه انقدر ریز نبود

نمی دونم برنامه ی کوله پشتی رو دیدین چند شب پیش . فرزاد حسنی سردار X رو اورد تو برنامش خیلی باهاش بد حرف زد . گفت مامورا خیلی با مردم بد صحبت می کنن . اخرش هم گفت ببخشید اینجوری حرف زدم . سردار هم گفت : چه طوری حرف زدین . حشنی هم گفت : همونجوری که شما قیافتون یه جوری شد . حالا دیشب که تو ماشین بودم تو رادیو گفت رئیس نمی دونم چی به فرزاد حسنی به دلیل بد حرف زدن با سردار X تذکر داد و از این به بعد حرفای او در این برنامه کنترل می شه . اقا حالا ما ۴ کلام نوشتیم چار روز دیگه نیام ببینم وبلاگم ف*ی*ل*ت*ر شده که همین کامپیوتر رو می زنم داغون می کنم من که حرف ۳۰ یا ۳۰ نزدم فقط می گم این فرزاد حسنی هم یه نموره راست می گفت دیگه

خوب بگذریم . گفتم قرار بود بریم کافی نت . بالاخره طلسم شکسته شد و یکشنبه قرار شد کافی نت کنار کلاس زبان بریم که تعطیل بود . ولی ما کم نیاوردیم و رفتیم سوار خط ۶۲ شدیم و رفتیم اون کافی نتی که همیشه نگار اینا می رن . بعدش هم من رفتم خونه ی نگار اینا .

خوب اان تو اشپزخونه شص من ظرف کثیف شده که اگه مامانم بیدار شه و ببینه من هنوز ظرفا رو نشستم با خاک یکسان می شم

فقط این اخر چند تا عکس ببینین.عکسای نیایش همه مال امروزه . می خواستم عکس هنری بگیرم ولی مگه این بشر دو دقیقه می شینه . همش باید تو بغل من باشه و خودم هم باید عکساش رو بگیرم و از نزدیک می شه . راستی مجبور شدم از سر و ته عکسا بزنم 

دهنشو

گریه نکن

چه خنده ی نازی

نیا و دور دست ها




نوشته شدهسه شنبه 2 مرداد1386 توسط *بهار*
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.



فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی

iransohrab