سلام
خوبین
اینجانب الان ۲ جلسس می رم باشگاه بدنسازی
پس باید به اون صفات هنرمند ، اشپز، كدبانو و موزيكسين بزرگ صفت ورزشكار رو هم اضافه كنيم 
اين مامان ما هم متخصص در خراب كردن تعطيلاته . اين هم برنامه ي كلاس ها.
شنبه : بدنسازي ۱۰.۳۰ تا ۱۲
يكشنبه : زبان ۸ تا ۹.۴۵
دوشنبه : بدنسازي ۱۰.۳۰ تا ۱۲
سه شنبه : زبان ۸ تا ۹.۴۵
چهارشنبه: بدنسازي ۱۰.۳۰ تا ۱۲
پنج شنبه : ارگ ۷ تا ۷.۳۰
جمعه : تميز كردن خونه
الان دستام داره مي تركه . انقدر از اين بدنسازيه درد مي كنه
مامانم گفت هفته ي اول و دوم بدنم درد مي كنه . منم گفتم خيالي نيست باشه از هفته ي سوم ميام
امروز قرار بود جلوس خونه ي ما باشه . ولي دايي مهدي و خانومش (مامان باباي نيايش) و مامان بزرگ و بابابزرگم عروسي دعوتن . دايي احمد هم دنبال چيندن خونه ي دختر داييم هستن و دايي علي هم نمي تونن بياين . دايي محسن هم تركيه هستن . تا دلتون بخواد دايي دارم . فقط مي مونه عمم و خالم و نگار اينا . كه به اين ترتيب جلوس برگزار نمي شه . الان نگار اينا خونه ي ما هستن 
مامانم گفت شايد امشب بريم بيرون . منم فعلا سيريش شدم بريم طرقبه . من عاشق بستني ام مخصوصا بستني هاي طربقه
ديشب كه رفتيم كلاس ارگ اهنگ يار دبستاني من رو ياد داد
خيلي سخت بود .
تا همين جا قبلا نوشته بودم نمي دونم كامپولوترمون چه مرگش شد يه دفعه پكيد و اينايي كه نوشته بودم همه رفت . منم كه تنبلللللللل
الان نگار كنار من نشسته داره اواز مي خونه .نگار: برات پيغوم گذاشتم كه هيچ كسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم .
االان چند روز بود مي خواستيم با نگار بريم كافي نت . چون با اين سرعت گند اينترنت كه كاري نمي شه كرد و بايد رفت كافي نت
دم كلاس زبان كافي نته قرار بود بعد از كلاس بريم اونجا كه گفتن قراره همون روز نيايش رو بيارن خونمون و مامانم كه حوصله ي بچه نگه داشتن نداره گفت زود بياين. چهارشنبه عصر قرار شد بريم كه ملي دوست مامانم قرار شد بيان خونمون . ولي ما رفتيم اما هر چي گشتيم كافي نت رو پيدا نكرديم . به قول نگار اس شديم و برگشتيم
خوب ديگه من رفتم .
از دوشنبه دوباره داره گشت ارشاد شروع مي شه . مواظب باشين .
راستي اين قضيه ي تولد من چي بوده . چند نفر تو نظرا گفتن تولدت مبارك . اگه تولدمه به من بگينا
باي ![]()
هنرمند ، آشپز ، كدبانو و موزيكسين بزرگ وارد مي شود
مرسي ... مرسي 
گفتم رفتم رو خط شيريني پزي . چهارشنبه عصر يك شيريني كيشميشي درس كردم كه افراد خانواده انگشتاشون رو هم باهاش نوش جان كردن
خداييش خوشمزه بود . ولي پنج شنبه كيك فندقيم زياد خوب نشد .الان هم كيك شكلاتي يا همون كاكائويي در حال پخته تا ببينيم چي مي شه 
نيايش ۳ هفته بود كه تب شديد داشت . البته نه به طور مداوم . چند تا دكتر اطفال گفتن به خاطر دندوناشه . ولي سرانجام پيش يه دكتري برد و جواب ازمايشاش گفته عفونت ادرار داشته
الان كه ديگه خوب شده .
بالاخره داداشم ram reader خريد و عكسا رو ريختيم تو كامپيوتر . كه در اخر اين اپ چند تا عكس از نيايش مي ذارم . البته كيفيتش يكم بده . اين عكس ها هم يه نموره قديميه . چون جالب بودن گذاشتم .
پنج شنبه رفتم كلاس ارگ . بعد از اين كه اهنگ نازنين مريم رو كه زدم اهنگ گل گلدون رو بهم ياد داد و فعلا دارم كار مي كنم . خيلي سخته 
راستي تا يادم نرفته من تو كلوب عضوم . هر كي اونجا عضوه اگه دوست داشت با من دوست شه . اينم ادرس پروفايلم :
ديروز تو يه سايت جك يه قسمتش اس ام اس هاي مربوط به سهميه بندي بنزين بود . يكيش بود :
به دنبال سهميه بندي شدن بنزين اينترنت هم سهميه بندي شد . كاربران حق دارند روزي يك ساعت از اينترنت استفاده كنند .(چه خنك)
خوب تو خونهي ما هم يه چند روزي اينترنت و كلا كامپيوتر سهميه بندي شد . اما با اعتراضات شديد اينجانب دوباره همون اش و همون كاسه
از ساعت 11 صبح بشين پاي اين وامونده تا ساعت 7 شب اونم با مشت و لگد مادر مهربان كه به فكر چشماي اينجانب هستن 
خوب ديگه حوصله ي نوشتن ندارم . اخ بوي كيك داره به مشامم مي رسه
امشب هم خونه ي دختر خاله ي مامانم دعوتيم . يعني همه ي فاميل قراره هجوم بيارن به طرف خونه ايشون . گفتم كه هر جمعه جلوس داريم
اين جمعه دختر خاله ي مامانم قراره جلوس بگيره . البته اون كه هيچ وقت تو برنامه نيست . اما گاهي اوقات اونم مي گيره .
تو خانواده ي ما همه ازدواج فاميلي كردن. مامانم با بابام پسر خاله دخترخالن . عمم با داييم ازدواج كرده . خوب شد ما اين وسط تالاسمي درنيايومديم .
خوب حالا اول عكسا رو ببينين و بعد هم نظر بدين و برين . 
اين عكسه تقريبا مال نزديكي هاي عيده:(داداشم به نيايش مي گه قلمراد . يه نمورزه شبيشه)
ها !!!!

اين عكسا مال چند هفته ي پيشه .
نيايش اينجا خوابيده .

نيا در حال خنده .(الهي قربونت برم كه انقدر زشت افتادي )

نيا در حال بوس كردن خودش در اينه .

و نيا در حال ادا دراوردن .

باباي ![]()
سلام دوست جوناي خودم
ديروز كه از كلاس ميامدم و از اتوبوس پياده شدم طبق معمول بايد از يه خيابوني رد شم كه هميشه از اون خيابون وحشت داشتم . وقتي با مامانم رد مي شدم مي ترسيدم
اخه من تو خيابون رد شدن خيلي كندم . يعني مي ترسم . چي كار كنيم ديگه جون عزيزيم
حالا همين خيابونه افتاده به پست ما . خلاصه شصت و شيش ساعت واستادم . شونصد نفر رد شدن و من موندم . اخرش ديدم اينجوري كه نمي شه . يه اقاهه داشت رد مي شد . منم رفتم اونورش و باهاش رد شدم
البته يه جوري رفتم انگار خودم دارم رد مي شم 
بعدش هم بايد از يه خيابونه ديگه رد مي شدم كه البته اونجا چراغ قرمز داره . وقتي رسيدم چراغ سبز بود
اونم چي ۴۲ ثانيه
بگو كي حوصله داره اين همه واسته
خلاصه يكم شجاعت به خرج دادم و از خيابون رد شدم .
بالاخره رسيدم خونه
قرار بود نيايش اون روز بياد خونمون
ولي وقتي باباش بخواد بيارش ساعت يك ظهر ميارش
اخه باباش همين پايين خونه ي ما املاك داره . هميشه ساعت ۳ نصفه شب مي خوابه و از اون ور ۱۲ ظهر مياد
ديروز هم ساعت ۱۲.۳۰ اوردنش و ساعت ۳ بردنش . نيا از داداشم مي ترسه . خيلي شيطونه ولي وقتي داداشام هستن مي شينه يه گوشه و حرف نمي زنه . ديروز تا داداشم از در وارد شد . دويد و پريد تو بغل من . 
همين الان مامانم اومد و گفت : بهار تموم شد . شيفت صبح ثبت نام شدين . نسرين خانوم (مامان نيايش) واستون پارتي پيدا كرده كه صبح ثبت نام بشين.
اخه اون دبيرستانه شيفتش ثابت ظهره ولي دو تا كلاس داره ثابت صبح واسه فرهنگيان . مامانم مي خواد من و نگار اون دو تا كلاس باشيم .
چند روز پيش صهبا زنگ زد . حالا مكالمه ي من و صهبا.
صهبا : منم مي خوام بيام همون دبيرستاني كه شما مي رين .
من : ايول . ولي شيفتش ثابت ظهره .
صهبا(با ناراحتي) : ثابت ظهر
من : اره . ولي براي فرهنگيا دو تا كلاس ثابت صبحه . مامان تو هم كه فرهنگيه .
صهبا (بازم با ناراحتي): ثابت ظهر
من : پس تو چي مي خواي ؟
خلاصه رفتيم مدرسه و يه فرمايي دادن واسه ثبت نام موقت فرهنگيان . كه امتياز بندي داشت. ما (من ونگار) نفر سوم و چهارم بوديم كه ثبت نام مي كرديم . واسه المپياد در سطح ناحيه كه من نفر سوم شده بودم ۲ امتياز داشت . ولي گفتن بايد مدرك بيارين . ولي به من كه مدركي نداده بودن . خلاصه رفتيم مدرسه و منم رفتم كه يه مدرك واسه همين المپياده بگيرم . وقتي رفتم تو سه ساعت سلام و احوالپرسي با مدير و ناظم . ناظممون گفت چه قدي كشيدي . تابستوني بهت خوش گذاشته 
خلاصه سه ساعت واستاديم تا يه كاغذي دادن و پرسيدم جواب مرحله ي دوم المپباد نيومد ؟ گفت چرا . بعد نگاه كرد و گفت تو شدي نفر ۶۲۳ در استان 
راستي يك شنبه رفتيم پارك وي . موندم كجاي اين فيلم واسه افراد زير ۱۶ سال توصيه نمي شه . مگه همونجا كه انگشتاش رو قطع مي كنه . 
فردا هم قراره نيا بياد خونمون . واسه كلاس ارگ هم هنوز دو دسته كار نكردم
فردا كلاس دارم 
اگه اين داداش من ram reader گرفت كه اين عكسارو بريزيم تو كامپلوتر 
راستی قالبم چطوره . من خیلی دوسش دارم . اسمش خرس دوست داشتنیه .
خوب ديگه من رفتم .
خداحافظ

سوك سوك
خوبين ؟
امروز كله ي صبح يعني ساعت ۷ ما رو بيدار كردن كه پاشو برو كلاس . بعد حاضر شدم و رفتيم كلاس . بعد از كلاس مامانم زنگ زد و گفت با اتوبوس بياين . برين سوار خط ۸۱ يا هر خطي سوار شين مي ره فلكه ي راهنمايي و اونجا بياين . منم به نگار گفتم . حالا ما تا اون موقع نمي دونستيم ايستگاه اتوبوس كجايه . ۳ ساعت گشتيم . ايستگاه اتوبوس رو پيدا كرديم و واستاديم . خط ۶۲ كه شلوغ بود . بعد از ۳ ساعت دوباره از دور يك اتوبوس ديديم ذوق زده ديديم دوباره خط ۶۲ و بازم شلوغه . بعد از ۵ ساعت يه اتوبوس اومد . خط ۸۱
من و نگار خوشحال شديم . بليط رو دادم و سوار شديم . فقط اون عقب اتوبوس جا بود . بچه كه بودم هميشه از اون عفب اتوبوس خوشم ميامد و به مامانم مي گفتم بريم اونجا .
ولي امروز وقتي ديدم اون عقب فقط جايه ناراحت شدم . ديگه از اون عقب خوشم نمياد هيچ تازه بدم هم اومده . ![]()
پنج شنبه بعد از كلاس ارگ رفتيم خونه ي داييم تا نيا رو ببينيم . طفلكي انقدر تبش شديد بود كه وقتي بغلش مي كردي به اطراف گرما مي بخشيد . من از گرماي اون پخته شدم![]()
تو كلاس ارگ هم معلمه گفت ديگه از اين به بعد هر جلسه يه اهنگ كار مي كنيم .
جلسه ي پيش نازنين مريم رو نتش رو بهم داد و گفت جلسه ي ديگه اين رو بايد برام قشنگ بزني . منم از اون روز دارم كار مي كنم و تا الان نتش رو كه حفظم و مي تونم اهنگ رو كامل بزنم . مامانم مي گه خيلي قشنگ مي زني ولي خودم احساس مي كنم يه جوريه . البته بعضي وقتا وسطاش گند مي زنم .
خلاصه منتظريم تا پنجشنبه بشه و ببينيم معلمه چي مي گه .
خداكنه اونجا ضايع نشم .
تازه دو دستي هم بهم ياد داد كه هنوز كار نكردم ![]()
ديشب قرار بود با ملي دوست مامانم و دخترش بريم پارك وي . ولي پريسا گفت دوستش رفته و گفته خيلي خنكه .![]()
ولي من دوست دارم برم پارك وي . هر كي رفته بگه قشنگه يا نه . البته مامانم گفته يا امشب يا يه روز ديگه مي برمت . ![]()
خلاصه ديشب با ملي خانوم و پريسا و مامانم رفتيم پارك ملت . اونجا پريسا سيريش شد كه بريم شهر بازي . بريم شهر بازي
به اين ترتيب بعد از چند ماه خيلي ناگهاني رفتيم شهر بازي . البته مامانم و ملي خانوم نيومدن تو و من و پريسا رفتيم هر چي خواستيم سوار شديم . اخرش دوباره پريسا گير داد كه بريم جنگ شادي . به مامانم زنگ زديم و گفتيم بريم جنگ شادي . اونا هم اومدن تو شهر بازي و سه ساعت تو صفش بوديم . وقتي تو صف بوديم يه ديوونه اي همون دورو برا بود كه اگه بهش نگاه مي كردي مي يامد طرفت و بهت فشاي خيلي زشت مي داد . من از ترسم سرم رو هم بالا نمي اوردم . تو صف پشت ما يه خانواده اي بودن كه يكي از دختراي خانواده خيلي قرتي بود . استيناي مانتوش تا ارنجش بود و شالش هم كه راحت افتاده بود . خيلي هم ناز بود
همينجور داشت به اون ديوونه نگاه مي كرد . كه ديوونه اومد طرفش و يه چيزايي بهش گفت . خلاصه مامانم و دوستش اومدن سر صحبت رو با اون دختره باز كردن و گفتن اين مردكه ديوانه دختره هم با يه لهجه ي داهاتي گفت اره و يكم حرف زد . من با خودم گفتم بهش نمياد انقدر داهاتي باشه . همونجا كه مامانم و دختره داشتن حرف مي زدن دختره گفت من مال اين كشور نيستم . سوئد زندگي مي كنم و با بابام اومدم اينجا پيش فاميل . تازه فهميدم بدبخت داهاتي نيست . رفتيم تو جنگ و استاد علي بابا اومد رو صحنه و يه كارايي مي كرد كه دهن ادم وا مي موند . همونجا يه دختر بچه اي رو گفت بياد اون بالا و گفت چشات رو ببند و از توي يك جعبه اي كه هيچي توش نبود يه خرگوش دراورد و گذاشت تو دست دختره . دختره چشاش رو كه باز كرد اصلا تعجب نكرد . ولي من اگه اونجا بودم و اون خرگوش رو كه مي ذاشتن تو دستم ۳ متر مي پريدم بالا ![]()
مامانم امروز رفته مدرسه واسه ثبت نام . مي گن بايد خود بچه ها هم باشن . اخه يكي بگه با ما چي كار دارن . باز بايد فردا كله ي صبح بلند شيم بريم مدرسه . يه روز نمي ذارن ادم با خيال راحت بخوابه ![]()
ديروز نيا رو اوردن خونمون . دوباره تبش شروع شد . انقدر نق زد . اخر مامانم يكم گذاشت رو پاشو ارومش كرد . ![]()
خوب ديگه منم كلي فك زدم . بايد برم ![]()
خداحافظ ![]()
د..د...د...دن
ســـــــــــــــــلام . خوفين . من اومدم
اي بابا تشويق نكنين . مرسي .
دست دست . ماماني دوست دارم ... ماماني دوست دارم .![]()

قرار بود تا فردا نيام . ولي نتونستم . يعني خواستم اين روز رو تبريك بگم . من براي مامانم كادو نخريدم . ولي بهش گفتم روزت مبارك . تو كاراي خونه هم كه هميشه بهش كمك مي كنم . باور نمي كني .
ظرفا رو كه مي شورم (زحمت كشيدي) ،
چند روزه دارم غوره ها رو پاك مي كنم كه بالاخره امروز تموم شد ، گردگيري مي كنم . 
به مامانم قول دادم ديگه زياد با كامپيوتر كار نكنم . اخه من خوره ي كامپيوتر و مخصوصا اينترنتم . مي دونين كه .
۴شنبه صبح من و نگار با مامانم رفتيم مركز بهداشت و واكسن زديم
اخه شرط ورود به دبيرستان واكسنه .(اسمش رو نمي دونم ) اونجا يه بچه ي ۲ ماهه اي بود . وقتي بهش واكسن زدن گريه كرد .
مامانش گفت اين اولين باريه كه صداي گريش رو مي شنوم
دكتر هم گفته مشكلي نداره ![]()
تازگيا رفتيم تو كار كيك و شيريني پزي . اي بابا چه كنيم ديگه . البته هنوز كه تو كارش نرفتيم تو حسش رفتيم . يعني قراره مامانم يه كتاب شيريني پزي بگيره و با كمك مامانم كيك درست كنيم .
ديروز ژله درست كردم و امروز بعد از ناهار نوش جان فرموديم . ولي نمي دونم چرا شونصد ساعت تو يخچال بود ولي زياد سفت نشد.

امشب كلاس ارگ دارم . جلسه ي دوم
دعا كنين خراب نكنم اون وسط . اخه من جلوي معلما هول مي شم . تو خونه كار كردم خوب مي زنم . ولي ممكنه جلوي استاده خراب كنم .![]()
خوب حرفام كه تموم شد . ولي مي خوام اخر اپم دوباره اين روز رو تبريك بگم و اين متن قشنگ رو هم تقديم كنم به شما و همه ي مادراي روي زمين .
شبی پسر كوچكمان نزد مادرش ، كه در اشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و یك برگ كاغذ را به او داد . همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز كرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب
......................
_ كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
_ مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار
_ مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار
_ بیرون بردن سطل زباله 2 دلار
_ نمره ی ریاضی خوبی كه امروز گرفتم 6 دلار
............................................................................
جمع بدهی شما به من 17 دلار
همسرم را دیدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاهی كرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرمان این عبارت را نوشت :
_ بابت سختی 9 ماه بارداری كه در وجودم رشد كردی هیچ
_ بابت تمام شبهایی كه بر بالینت نشستم و برایت دعا كردم هیچ
_ بابت تمام زحماتی كه در این چند سال كشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
_ بابت غذا ، نظافت و اسباب بازی هایت هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید كه هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است .
وقتی پسرمان انچه را كه مادرش نوشته بود خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد ، گفت : مامان ... دوستت دارم .
قربون همتون برم . كامپيوتر ما هم سهميه بندي شده . روزي يكساعت و بعضي وقتا يكساعت و نيمه . سهميه ي امروزمون هم داره تموم مي شه . ![]()
سلام . چطمولین ؟خوفین
(حال کردین با چه قیافه ای سلام کردم)
نمی دونم چند وقته همش دوست دارم تو وبلاگم بنویسم . شاید از بیکاریه . ![]()
امروز اولین جلسه ی کلاس زبان بود .
اصلا حالش نیس ![]()
اخه مامانم گفته از این ترم دیگه خودتون (منظورم من و دختر عمم "نگار")باید برید و بیاین. البته الان سه ساله که دارن می گن دیگه باید یاد بگیرین خودتون بیاین ولی نه مامان من و نه مامان نگار دلشون میاد بچه هاشون تنها برن و بیان . به عبارت دیگه از ناامنی جامعه می ترسن . البته خوب تا الان کلاسامون شب بوده و خداییش خودم هم شبا می ترسم . ولی دیگه از این ترم قراره خودمون بریم و بیایم . البته فقط بیایم . چون بابام صبحا که بره شرکت ما رو هم می بره . ![]()
صهبا هم میاد کلاس . اما شنبه و جهارشنبه ۶ تا ۸ . ما نمی تونیم ببینیمش .. امروز زنگ زودم صهبا . صهبا گفته بود تو فرهیختگان قراره امتحان بده اگه قبول نشه میاد ازادگان . من هم دعا می کردم قبول نشه و بیاد ازادگان پیش خودم .
که خدا رو شکر قبول نشد ![]()
وای جمعه همه خونه ی داییم بودیم . اخه ما به قول معروف جلوس داریم و هر جمعه خونه ی یکی می ریم . جمعه هم خونه ی داییم بودیم و طبق معمول همه منتظر دایی مهدی (بابای نیایش) و خانومش بودیم که بیان . اخه اونا همیشه دیر میان . که دایی مهدی زنگ زد و گفت نیایش زیر سرمه . ![]()
تا این خبر رو شنیدم خیلی ناراحت شدم . بیچاره دختر دایی کوچمولوم . از همون پنجشنبه که هی بالا می اورد حالش بد بود . خلاصه ساعت ۱۰ رفتیم کلینیکی که نیا توش بود . مامان و بابای نیا داشتن میامدن بیرون . نیایش هم حالش خوب بود . ولی باز دیروز صبح مامانش زنگ زد و گفت که دوباره حالش به هم خوده.
ولی امروز رفتیم خونشون حالش خوبه خوب بود . ![]()
گفتم که خونشون رو عوض کردن . اون خونه ای که رفتن تو زیر زمینه و پر سوسکه ولی خوب شیکه . اما زمینش سنگه و نیا همش می افته زمین . یه خونه دیدن . بگین کجا ؟؟ دقیقا پشت خونه ی ما . یعنی پنجره هامون به هم ربط داره . قرار شده اگه داییم اجازه بده دوباره اسباب بردارن و بیان اونجا . اگه بشه خیلی خوب می شه ![]()
ها راستی تا یادم نرفته . امروز چشمام خیلی درد می گرفت و می سوخت . مامانم دعوام کرد و گفت یه چند روزی نباید با کامپیوتر کار کنی . تلویزیون هم نباید نگاه کنی و با موبایل هم نباید بازی کنی !!! ( بگو ما بمیریم دیگه.)
خلاصه اگه یه چند روزی نیومدم ما رو ببخشید. البته نمی ذارم زیاد طولانی بشه فقط دو سه روز ![]()
راستی من که اون مهمونیه نرفتیم همون بال ماسکه . ولی خوب نگار رفته بود و می گفت همه ارایشاشون عجیب و غریب بوده . ![]()
خوب دیگه من رفتم که اگه الان مامانم من رو ببینه اپ بعدی با عکس جنازه ی من روبه رو می شین ![]()
![]()
![]()

سلام
خوب از كجا شروع كنم . اخياز همین امروز . نيا اومد خونمون . همون اول كه پاي مباركش رو گذاشت تو خونمون روم به ديوار ، روم به ديوار بالا اورد .
هيچي نمي خورد . نون بهش داديم نخورد . اون فقط خوراكي دوست داره . به مامانم گفتم اين داره تلف مي شه بزار يه كيكي چيزي بهش بدم . مامانم گفت انقدر از اين هله هوله ها دادي كه ديگه غذا نمي خوره حالا يه ويفر بده . ولي نيا همش مي گفت :(مه) يعني اب .
اول بهش اب دادم . بعد ويفرا رو برداشتم تا بريم بخوريم . طفلكي تا به قول مامانم هله هوله ها رو ديد ذوق كرد . ولي تا رو پام نشوندمش بالا اورد . هر وقت اب مي خورد بالا مي اورد .
مامانم گفت بهش ويفر نده . خلاصه پنج شيش بار بالا اورد كه دوبارش هم رو من بود . ديگه مامانش از كار مرخصي گرفت و اومد دنبالش . الهي بميرم . خيلي حالش بد بود .
ولي با همون حال بدش وقتي تو تلويزيون اهنگ مي ذاشت دستاش رو تكون مي داد و مي رقصيد . اگه اين داداش من عكسا رو از تو مبايلش ريخت تو كامپيوتر . وقتي ريخت عكساش رو مي ذارم . ![]()

سه شنبه مهتاب زنگ زد . حالا مكالمه ي من و مهتاب :
مهتاب:علو خره سلام . ![]()
من : علو . تو كي هستي
(صداش رو نشناختم )
مهتاب : مهتابم . سلام بلد نيستي ؟ ![]()
من : نه . ![]()
مهتاب : پنج شنبه بال مسكن (تو گير نده . مهتاب يه چيزي گفت . من نفهميدم چي گفت . اين چيزي هم كه نوشتم هموني بود كه شنيدم ) دارم . مياي ؟![]()
من : ها ؟![]()
مهتاب : مي گم بال مسكن . اصلا مي دوني چيه ؟![]()
من : نه !!!![]()
مهتاب : يه مهمونيه كه بايد لباساي عجيب و غريب بپوشي.![]()
من : لباساي عجيب و غريب ؟؟؟ ولمان كن بابا .اگه نپوشيم چي مي شه ؟![]()
مهتاب : اون وسط مسخره مي شي . حالا مياي يا نه ؟![]()
من : نمي دونم .![]()
وقتي به مامانم گفتم مامانم گفت پنج شنبه كه كلاس داري . كلاس ارگ . خداييش اصلا حال كلاس ارگ نيست . همش به اصرار مامانم مي رم . البته خيلي دوست دارم ولي حوصلش رو ندارم .مامانم وقتي من 2 سالم بوده يه ارگ خريده . از اون موقع باز نكرده . ارگه گوشه خونه پوسيده .
خلاصه ساعت ۷.۳۰ رفتیم کلاس ارگ . ولی خداییش حال داد . من هم که اند خنگ بازی . ![]()
اخرش مرده واسمون اهنگ گل سنگم رو زد . ما هم اومدیم خونه ارگ رو باز کردیم و من هم که جو سراسر وجودم رو گرفته بود نشستم و ادای مرده رو دراوردم . ![]()
وای کلاس زبان از یک شنبه شروع می شه . این یکی رو دیگه واقعا حالش نیست . ![]()
وای گشنمه . دلم داره ویلی ویلی می ره . ولی هر کار می کنم خوابم نمی بره . ![]()
ها راستی . تبلد تبلد تبلد عمه جونم مبالک . عمه قزی خودمون . ![]()

هفده سال پیش یه نی نی اومد . (حالا یکی بگه اخه خودت که اون موقع نبودی !)

عمه به ما که کیک نرسید ولی ما کیک خریدیم .
عمه کیک رو حال کردی .

خانوما هر کی می خواد واسه جشن تبلد ارایش کنه یا هر موقع دیگه این جا ارایشگاه هست . ارایشگاه بهار .

ما بریم .
خداحافظ ![]()
با عرض سلام به بلندی بیل ، به محكمي كلنگ ، به گردي استامبلي ، به سفيدي سيمان سفيد ، به انعطاف پذيري طناب ، به سرعت فرقون ، به وسعت بشكه ، به معرفت عمله ، به قدرت كارگر ، به ظرافت گچ كار ، به لطافت معمار ، به شجاعت صاحب كار ، به رشادت مهندس ، به صلابت جوشكار ، به محبت صافكار ، به رفاقت همكار و به سركار گذاشتن توي بيكار !!!
ها ها ها .... خوبين ؟
الان شما از دست من اينجورين
خوب عيب نداره ... 
خوب چطمولين ؟ زندگي خوب مي گذره ؟
مامانم سه شنبه رفته بود كارنامم رو گرفته بود . بعد بهم زنگ زد و حالا مكالمه ي من و مامانم :
من : سلام ماماني
مامانم : جان مامان . قربونت برم
كارنامت رو گرفتم . همش ۲۰ . 
من : ( اينجوري
) راس مي گي !!! معدلم چند شد ؟
مامانم : همش ۲۰ . علوم ، تاريخ ، جغرافي ، وررررررزش {( روي اين يكي تاكيد مي كنه ) ( اخه من ورزشم صفره . ترم پيش شدم ۱۸ ) } فقط رياضيتو ۲۰ نشدي .
من : خوب معدلم چند شد ؟؟؟؟
مامانم : معدلت : ۱۹.۹۴ ، معدل كل : ۱۹.۹۱
مدرسمون يه جايزه هم داده .
من كه كلي به جايزش خنديدم . اگه ببينين . يه كيف پول شبيه كفشه . به درد بچه هاي مهدكودكي مي خوره .
حالا بيشتر به حرف مديرمون مي خندم . چند روز نمونده بود به امتحانا . گفت : براي بچه هايي كه معدلشون خوب بشه جايزه از چين اورديم !!!
اخه روي كيفه نوشته : Made in china
مامانم اومد خونه . ذوق كرده بود . از من خوشحال تر بود . 
اخه اون دبيرستاني كه مي خوام برم معدل بالا مي خواد . انضباطم هم ۲۰ بود . ترم پيش ۱۹ شده بودم .
حالا يه سوالي كه براي من وجود داره اينه كه تو كارنامه تو قسمت نمرات با ضريب ۲ نوبت دوم ---->
ریاضی به من داده ۳۸.۲۵ اخه من موندم ۳۸.۲۵ ضریب ۲ چه نمره ایه ؟؟؟ ۱۹.۱۲۵ (با ماشین حساب ، حساب کردم جون تو . ) مگه همچین نمره ای هم هست ؟؟؟ 
خوب بگذریم .
بابا این چیزی که تازگیا رو مبایلا میاد . (البته تازگی که نه خیلی وقته ) که اون جایی که هستی رو می نویسه به مفت نمی ارزه . 
ما تو خونمون یه جا نشستیم یه بار می نویسه :
Felestin B
Malekeashtar
Malek abad C
Rahnamaee
Naser khosro
Reza
Koosha
Razavi
Goharshad
خوب اخر معلوم نشد ما كجاييم ... ! 
فاينال كانون زبان رو هم ۸۸ شدم . صهبا هم كانون مياد ولي دو ترم از من جلوتره . يعني زودتر رفته . ترم پيش فكر مي كرد مي افته واسه همين كارتشو كارت اينترنتش رو اورد مدرسه تا مامانش نره نتيجش رو ببينه . منم يواشكي شماره ي دانش اموزيش رو نوشتم و رفتم نتيجش رو نگاه كرده بود . افتاده بود . بيچاره صهبا . چند روز پيش زنگ زدم خونشون . مامان بزرگش هم با اونا زندگي مي كنه . مامان بزرگش گوشي رو برداش . گفتم : سلام . ببخشيد صهبا جان هست ؟ گفت : نه خونه ي خاله جانشه . گفتم : پس هر وقت اومد لطفا بهش بگين ..... وسط حرفم پريد و گفت : باشه باشه خداحافظ و قطع كرد .
همچي عصباني شدم . داشتم حرف مي زدما . 
چند روز پيش نيايش از صبح الطلوع خونمون بود و شب هم مي خواستيم بريم طربقه . اخه اسباب كشي كردن و اين روزا همش خونه ي اين و اونه . نيا رو هم با خومون برديم طربقه .
خوب ما بريم كه ايندفعه كلي فك زديم . دستاي خودم درد گرفت
. چشماي شما هم كه از حدقه دراومده
از بس به اين صفحه ي مانيتور زل زدين و چرت و پرتاي منو خوندين . خوب عزيزم يه كم دورتر بشين . 
ما رفتيم .
خداحافظ 


