تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من*

*ايستگاه خاطرات من*

یه بلاگچه خاطرات

بیستمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام خوبین

اینجانب الان ۲ جلسس می رم باشگاه بدنسازی  پس باید به اون صفات هنرمند ، اشپز، كدبانو و موزيكسين بزرگ صفت ورزشكار رو هم اضافه كنيم

اين مامان ما هم متخصص در خراب كردن تعطيلاته . اين هم برنامه ي كلاس ها.

شنبه : بدنسازي ۱۰.۳۰ تا ۱۲

يكشنبه : زبان ۸ تا ۹.۴۵

دوشنبه : بدنسازي ۱۰.۳۰ تا ۱۲

سه شنبه : زبان ۸ تا ۹.۴۵

چهارشنبه: بدنسازي ۱۰.۳۰ تا ۱۲

پنج شنبه : ارگ ۷ تا ۷.۳۰

جمعه : تميز كردن خونه

الان دستام داره مي تركه . انقدر از اين بدنسازيه درد مي كنه مامانم گفت هفته ي اول و دوم بدنم درد مي كنه . منم گفتم خيالي نيست باشه از هفته ي سوم ميام 

امروز قرار بود جلوس خونه ي ما باشه . ولي دايي مهدي و خانومش (مامان باباي نيايش) و مامان بزرگ و بابابزرگم عروسي دعوتن . دايي احمد هم دنبال چيندن خونه ي دختر داييم هستن و دايي علي هم نمي تونن بياين . دايي محسن هم تركيه هستن . تا دلتون بخواد دايي دارم . فقط مي مونه عمم و خالم و نگار اينا . كه به اين ترتيب جلوس برگزار نمي شه . الان نگار اينا خونه ي ما هستن 

مامانم گفت شايد امشب بريم بيرون . منم فعلا سيريش شدم بريم طرقبه . من عاشق بستني ام مخصوصا بستني هاي طربقه

ديشب كه رفتيم كلاس ارگ اهنگ يار دبستاني من رو ياد داد خيلي سخت بود .

تا همين جا قبلا نوشته بودم نمي دونم كامپولوترمون چه مرگش شد يه دفعه پكيد و اينايي كه نوشته بودم همه رفت . منم كه تنبلللللللل

الان نگار كنار من نشسته داره اواز مي خونه .نگار: برات پيغوم گذاشتم كه هيچ كسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم .

االان چند روز بود مي خواستيم با نگار بريم كافي نت . چون با اين سرعت گند اينترنت كه كاري نمي شه كرد و بايد رفت كافي نت   دم كلاس زبان كافي نته قرار بود بعد از كلاس بريم اونجا كه گفتن قراره همون روز نيايش رو بيارن خونمون و مامانم كه حوصله ي بچه نگه داشتن نداره گفت زود بياين. چهارشنبه عصر قرار شد بريم كه ملي دوست مامانم قرار شد بيان خونمون . ولي ما رفتيم اما هر چي گشتيم كافي نت رو پيدا نكرديم . به قول نگار اس شديم و برگشتيم

خوب ديگه من رفتم .

از دوشنبه دوباره داره گشت ارشاد شروع مي شه . مواظب باشين .

راستي اين قضيه ي تولد من چي بوده . چند نفر تو نظرا گفتن تولدت مبارك . اگه تولدمه به من بگينا

باي 

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 13:43  توسط *بهار*  | 

نوزدهمین ورق از دفتر خاطراتم

هنرمند ، آشپز ، كدبانو و موزيكسين بزرگ وارد مي شود 

مرسي ... مرسي

گفتم رفتم رو خط شيريني پزي . چهارشنبه عصر يك شيريني كيشميشي درس كردم كه افراد خانواده انگشتاشون رو هم باهاش نوش جان كردن  خداييش خوشمزه بود . ولي پنج شنبه كيك فندقيم زياد خوب نشد .الان هم كيك شكلاتي يا همون كاكائويي در حال پخته تا ببينيم چي مي شه 

نيايش  ۳ هفته بود كه تب شديد داشت . البته نه به طور مداوم . چند تا دكتر اطفال گفتن به خاطر دندوناشه . ولي سرانجام پيش يه دكتري برد و جواب ازمايشاش گفته عفونت ادرار داشته   الان كه ديگه خوب شده .

بالاخره داداشم ram reader خريد و عكسا رو ريختيم تو كامپيوتر . كه در اخر اين اپ چند تا عكس از نيايش مي ذارم . البته كيفيتش يكم بده . اين عكس ها هم يه نموره قديميه . چون جالب بودن گذاشتم .

پنج شنبه رفتم كلاس ارگ . بعد از اين كه اهنگ نازنين مريم رو كه زدم اهنگ گل گلدون رو بهم ياد داد و فعلا دارم كار مي كنم . خيلي سخته 

راستي تا يادم نرفته من تو كلوب عضوم . هر كي اونجا عضوه اگه دوست داشت با من دوست شه . اينم ادرس پروفايلم :

پروفایل من

ديروز تو يه سايت جك يه قسمتش اس ام اس هاي مربوط به سهميه بندي بنزين بود . يكيش بود :

به دنبال سهميه بندي شدن بنزين اينترنت هم سهميه بندي شد . كاربران حق دارند روزي يك ساعت از اينترنت استفاده كنند .(چه خنك)

خوب تو خونهي ما هم يه چند روزي اينترنت و كلا كامپيوتر سهميه بندي شد . اما با اعتراضات شديد اينجانب دوباره همون اش و همون كاسه از ساعت 11 صبح بشين پاي اين وامونده تا ساعت 7 شب اونم با مشت و لگد مادر مهربان كه به فكر چشماي اينجانب هستن

خوب ديگه حوصله ي نوشتن ندارم . اخ بوي كيك داره به مشامم مي رسه  

امشب هم خونه ي دختر خاله ي مامانم دعوتيم . يعني همه ي فاميل قراره هجوم بيارن به طرف خونه  ايشون . گفتم كه هر جمعه جلوس داريم   اين جمعه دختر خاله ي مامانم قراره جلوس بگيره . البته اون كه هيچ وقت تو برنامه نيست . اما گاهي اوقات اونم مي گيره .

تو خانواده ي ما همه ازدواج فاميلي كردن. مامانم با بابام پسر خاله دخترخالن . عمم با داييم ازدواج كرده . خوب شد ما اين وسط تالاسمي درنيايومديم .

خوب حالا اول عكسا رو ببينين و بعد هم نظر بدين و برين .

اين عكسه تقريبا مال نزديكي هاي عيده:(داداشم به نيايش مي گه قلمراد . يه نمورزه شبيشه)

ها !!!!

اين عكسا مال چند هفته ي پيشه .

نيايش اينجا خوابيده .

نيا در حال خنده .(الهي قربونت برم كه انقدر زشت افتادي )

نيا در حال بوس كردن خودش در اينه .

و نيا در حال ادا دراوردن .

باباي

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 17:22  توسط *بهار*  | 

هجدهمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام دوست جوناي خودم 277.gif

ديروز كه از كلاس ميامدم و از اتوبوس پياده شدم طبق معمول بايد از يه خيابوني رد شم كه هميشه از اون خيابون وحشت داشتم . وقتي با مامانم رد مي شدم مي ترسيدم Crying اخه من تو خيابون رد شدن خيلي كندم . يعني مي ترسم . چي كار كنيم ديگه جون عزيزيم  حالا همين خيابونه افتاده به پست ما . خلاصه شصت و شيش ساعت واستادم . شونصد نفر رد شدن و من موندم . اخرش ديدم اينجوري كه نمي شه . يه اقاهه داشت رد مي شد . منم رفتم اونورش و باهاش رد شدم البته يه جوري رفتم انگار خودم دارم رد مي شم

بعدش هم بايد از يه خيابونه ديگه رد مي شدم كه البته اونجا چراغ قرمز داره . وقتي رسيدم چراغ سبز بود اونم چي ۴۲ ثانيه   بگو كي حوصله داره اين همه واسته خلاصه يكم شجاعت به خرج دادم و از خيابون رد شدم .          

بالاخره رسيدم خونه قرار بود نيايش اون روز بياد خونمون ولي وقتي باباش بخواد بيارش ساعت يك ظهر ميارشاخه باباش همين پايين خونه ي ما املاك داره . هميشه ساعت ۳ نصفه شب مي خوابه و از اون ور ۱۲ ظهر مياد ديروز هم ساعت ۱۲.۳۰ اوردنش و ساعت ۳ بردنش . نيا از داداشم مي ترسه . خيلي شيطونه ولي وقتي داداشام هستن مي شينه يه گوشه و حرف نمي زنه . ديروز تا داداشم از در وارد شد . دويد و پريد تو بغل من .  

همين الان مامانم اومد و گفت : بهار تموم شد . شيفت صبح ثبت نام شدين . نسرين خانوم (مامان نيايش) واستون پارتي پيدا كرده كه صبح ثبت نام بشين.

 اخه اون دبيرستانه شيفتش ثابت ظهره ولي دو تا كلاس داره ثابت صبح واسه فرهنگيان . مامانم مي خواد من و نگار اون دو تا كلاس باشيم .

چند روز پيش  صهبا زنگ زد . حالا مكالمه ي من و صهبا.

صهبا : منم مي خوام بيام همون دبيرستاني كه شما مي رين .

من : ايول . ولي شيفتش ثابت ظهره .

صهبا(با ناراحتي) : ثابت ظهر

من : اره . ولي براي فرهنگيا دو تا كلاس ثابت صبحه . مامان تو هم كه فرهنگيه .

صهبا (بازم با ناراحتي): ثابت ظهر

من : پس تو چي مي خواي ؟

خلاصه رفتيم مدرسه و يه فرمايي دادن واسه ثبت نام موقت فرهنگيان . كه امتياز بندي داشت. ما (من ونگار) نفر سوم و چهارم بوديم كه ثبت نام مي كرديم . واسه المپياد در سطح ناحيه كه من نفر سوم شده بودم ۲ امتياز داشت . ولي گفتن بايد مدرك بيارين . ولي به من كه مدركي نداده بودن . خلاصه رفتيم مدرسه و منم رفتم كه يه مدرك واسه همين المپياده بگيرم . وقتي رفتم تو سه ساعت سلام و احوالپرسي با مدير و ناظم . ناظممون گفت چه قدي كشيدي . تابستوني بهت خوش گذاشته 

خلاصه سه ساعت واستاديم تا يه كاغذي دادن و پرسيدم جواب مرحله ي دوم المپباد نيومد ؟ گفت چرا . بعد نگاه كرد و گفت تو شدي نفر ۶۲۳ در استان

راستي يك شنبه رفتيم پارك وي . موندم كجاي اين فيلم واسه افراد زير ۱۶ سال توصيه نمي شه . مگه همونجا كه انگشتاش رو قطع مي كنه .

فردا هم قراره نيا بياد خونمون . واسه كلاس ارگ هم هنوز دو دسته كار نكردم   فردا كلاس دارم

 اگه اين داداش من ram reader گرفت كه اين عكسارو بريزيم تو كامپلوتر 

راستی قالبم چطوره . من خیلی دوسش دارم . اسمش خرس دوست داشتنیه .

خوب ديگه من رفتم .

خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 11:0  توسط *بهار*  | 

هفدهمین ورق از دفتر خاطراتم

سوك سوك

خوبين ؟

امروز كله ي صبح يعني ساعت ۷ ما رو بيدار كردن كه پاشو برو كلاس . بعد حاضر شدم و رفتيم كلاس . بعد از كلاس مامانم زنگ زد و گفت با اتوبوس بياين . برين سوار خط ۸۱ يا هر خطي سوار شين مي ره فلكه ي راهنمايي و اونجا بياين . منم به نگار گفتم . حالا ما تا اون موقع نمي دونستيم ايستگاه اتوبوس كجايه . ۳ ساعت گشتيم . ايستگاه اتوبوس رو پيدا كرديم و واستاديم . خط ۶۲ كه شلوغ بود . بعد از ۳ ساعت دوباره از دور يك اتوبوس ديديم ذوق زده ديديم دوباره خط ۶۲ و بازم شلوغه . بعد از ۵ ساعت يه اتوبوس اومد . خط ۸۱  من و نگار خوشحال شديم . بليط رو دادم و سوار شديم . فقط اون عقب اتوبوس جا بود . بچه كه بودم هميشه از اون عفب اتوبوس خوشم ميامد و به مامانم مي گفتم بريم اونجا . ولي امروز وقتي ديدم اون عقب فقط جايه ناراحت شدم . ديگه از اون عقب خوشم نمياد هيچ تازه بدم هم اومده .

پنج شنبه بعد از كلاس ارگ رفتيم خونه ي داييم تا نيا رو ببينيم . طفلكي انقدر تبش شديد بود كه وقتي بغلش مي كردي به اطراف گرما مي بخشيد . من از گرماي اون پخته شدم

تو كلاس ارگ هم معلمه گفت ديگه از اين به بعد هر جلسه يه اهنگ كار مي كنيم . جلسه ي پيش نازنين مريم رو نتش رو بهم داد و گفت جلسه ي ديگه اين رو بايد برام قشنگ بزني . منم از اون روز دارم كار مي كنم و تا الان نتش رو كه حفظم و مي تونم اهنگ رو كامل بزنم . مامانم مي گه خيلي قشنگ مي زني ولي خودم احساس مي كنم يه جوريه . البته بعضي وقتا وسطاش گند مي زنم . خلاصه منتظريم تا پنجشنبه بشه و ببينيم معلمه چي مي گه .  خداكنه اونجا ضايع نشم .  تازه دو دستي هم بهم ياد داد كه هنوز كار نكردم

ديشب قرار بود با ملي دوست مامانم و دخترش بريم پارك وي . ولي پريسا گفت دوستش رفته و گفته خيلي خنكه .

 ولي من دوست دارم برم پارك وي . هر كي رفته بگه قشنگه يا نه . البته مامانم گفته يا امشب يا يه روز ديگه مي برمت .

خلاصه ديشب با ملي خانوم و پريسا و مامانم رفتيم پارك ملت . اونجا پريسا سيريش شد كه بريم شهر بازي . بريم شهر بازي  به اين ترتيب بعد از چند ماه خيلي ناگهاني رفتيم شهر بازي . البته مامانم و ملي خانوم نيومدن تو و من و پريسا رفتيم هر چي خواستيم سوار شديم . اخرش دوباره پريسا گير داد كه بريم جنگ شادي . به مامانم زنگ زديم و گفتيم بريم جنگ شادي . اونا هم اومدن تو شهر بازي و سه ساعت تو صفش بوديم . وقتي تو صف بوديم يه ديوونه اي همون دورو برا بود كه اگه بهش نگاه مي كردي مي يامد طرفت و بهت فشاي خيلي زشت مي داد . من از ترسم سرم رو هم بالا نمي اوردم . تو صف پشت ما يه خانواده اي بودن كه يكي از دختراي خانواده خيلي قرتي بود . استيناي مانتوش تا ارنجش بود و شالش هم كه راحت افتاده بود . خيلي هم ناز بود همينجور داشت به اون ديوونه نگاه مي كرد . كه ديوونه اومد طرفش و يه چيزايي بهش گفت . خلاصه مامانم و دوستش اومدن سر صحبت رو با اون دختره باز كردن و گفتن اين مردكه ديوانه دختره هم با يه لهجه ي داهاتي گفت اره و يكم حرف زد . من با خودم گفتم بهش نمياد انقدر داهاتي باشه . همونجا كه مامانم و دختره داشتن حرف مي زدن دختره گفت من مال اين كشور نيستم . سوئد زندگي مي كنم و با بابام اومدم اينجا پيش فاميل . تازه فهميدم بدبخت داهاتي نيست . رفتيم تو جنگ و استاد علي بابا اومد رو صحنه و يه كارايي مي كرد كه دهن ادم وا مي موند .  همونجا يه دختر بچه اي رو گفت بياد اون بالا و گفت چشات رو ببند و از توي يك جعبه اي كه هيچي توش نبود يه خرگوش دراورد و گذاشت تو دست دختره . دختره چشاش رو كه باز كرد اصلا تعجب نكرد . ولي من اگه اونجا بودم و اون خرگوش رو كه مي ذاشتن تو دستم ۳ متر مي پريدم بالا

مامانم امروز رفته مدرسه واسه ثبت نام . مي گن بايد خود بچه ها هم باشن . اخه يكي بگه با ما چي كار دارن . باز بايد فردا كله ي صبح بلند شيم بريم مدرسه . يه روز نمي ذارن ادم با خيال راحت بخوابه

ديروز نيا رو اوردن خونمون . دوباره تبش شروع شد . انقدر نق زد . اخر مامانم يكم گذاشت رو پاشو ارومش كرد .

خوب ديگه منم كلي فك زدم . بايد برم

خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 12:43  توسط *بهار*  | 

شونزدهمین ورق از دفتر خاطراتم

د..د...د...دن 277.gif

ســـــــــــــــــلام . خوفين . من اومدم  اي بابا تشويق نكنين . مرسي .

دست دست . ماماني دوست دارم ... ماماني دوست دارم .11_1_217v.gif

قرار بود تا فردا نيام . ولي نتونستم . يعني خواستم اين روز رو تبريك بگم . من براي مامانم كادو نخريدم . ولي بهش گفتم روزت مبارك . تو كاراي خونه هم كه هميشه بهش كمك مي كنم . باور نمي كني .

ظرفا رو كه مي شورم (زحمت كشيدي) ، چند روزه دارم غوره ها رو پاك مي كنم كه بالاخره امروز تموم شد ، گردگيري مي كنم .

به مامانم قول دادم ديگه زياد با كامپيوتر كار نكنم .  اخه من خوره ي كامپيوتر و مخصوصا اينترنتم . مي دونين كه .

۴شنبه صبح من و نگار با مامانم رفتيم مركز بهداشت و واكسن زديم  اخه شرط ورود به دبيرستان واكسنه .(اسمش رو نمي دونم ) اونجا يه بچه ي ۲ ماهه اي بود . وقتي بهش واكسن زدن گريه كرد . Weepyمامانش گفت اين اولين باريه كه صداي گريش رو مي شنوم  دكتر هم گفته مشكلي نداره

تازگيا رفتيم تو كار كيك و شيريني پزي . اي بابا چه كنيم ديگه . البته هنوز كه تو كارش نرفتيم تو حسش رفتيم . يعني قراره مامانم يه كتاب شيريني پزي بگيره و با كمك مامانم كيك درست كنيم .

ديروز ژله درست كردم و امروز بعد از ناهار نوش جان فرموديم . ولي نمي دونم چرا شونصد ساعت تو يخچال بود ولي زياد سفت نشد.

 

امشب كلاس ارگ دارم . جلسه ي دوم Hmm دعا كنين خراب نكنم اون وسط . اخه من جلوي معلما هول مي شم . تو خونه كار كردم خوب مي زنم . ولي ممكنه جلوي استاده خراب كنم .

خوب حرفام كه تموم شد . ولي مي خوام اخر اپم دوباره اين روز رو تبريك بگم و اين متن قشنگ رو هم تقديم كنم به شما و همه ي مادراي روي زمين .

 

شبی پسر كوچكمان نزد مادرش ، كه در اشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و یك برگ كاغذ را به او داد . همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز كرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود :

صورتحساب

......................

_ كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار

_ مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار

_ مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار

_ بیرون بردن سطل زباله 2 دلار

_ نمره ی ریاضی خوبی كه امروز گرفتم 6 دلار

............................................................................

جمع بدهی شما به من 17 دلار


همسرم را دیدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاهی كرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرمان این عبارت را نوشت :

_ بابت سختی 9 ماه بارداری كه در وجودم رشد كردی هیچ

_ بابت تمام شبهایی كه بر بالینت نشستم و برایت دعا كردم هیچ

_ بابت تمام زحماتی كه در این چند سال كشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

_ بابت غذا ، نظافت و اسباب بازی هایت هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید كه هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است .
وقتی پسرمان انچه را كه مادرش نوشته بود خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان مادرش نگاه می كرد ، گفت : مامان ... دوستت دارم .


قربون همتون برم . كامپيوتر ما هم سهميه بندي شده . روزي يكساعت و بعضي وقتا يكساعت و نيمه . سهميه ي امروزمون هم داره تموم مي شه . Thinking

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 17:10  توسط *بهار*  | 

پانزدهمین ورق از دفتر خاطراتم

 سلام . چطمولین ؟خوفین  (حال کردین با چه قیافه ای سلام کردم)

نمی دونم چند وقته همش دوست دارم تو وبلاگم بنویسم . شاید از بیکاریه .

امروز اولین جلسه ی کلاس زبان بود . اصلا حالش نیس

اخه مامانم گفته از این ترم دیگه خودتون (منظورم من و دختر عمم "نگار")باید برید و بیاین. البته الان سه ساله که دارن می گن دیگه باید یاد بگیرین خودتون بیاین ولی نه مامان من و نه مامان نگار دلشون میاد بچه هاشون تنها برن و بیان . به عبارت دیگه از ناامنی جامعه می ترسن . البته خوب تا الان کلاسامون شب بوده و خداییش خودم هم شبا می ترسم . ولی دیگه از این ترم قراره خودمون بریم و بیایم . البته فقط بیایم . چون بابام صبحا که بره شرکت ما رو هم می بره .

صهبا هم میاد کلاس . اما شنبه و جهارشنبه ۶ تا ۸ . ما نمی تونیم ببینیمش .. امروز زنگ زودم صهبا . صهبا گفته بود تو فرهیختگان قراره امتحان بده اگه قبول نشه میاد ازادگان . من هم دعا می کردم قبول نشه و بیاد ازادگان پیش خودم .  که خدا رو شکر قبول نشد

وای جمعه همه خونه ی داییم بودیم . اخه ما به قول معروف جلوس داریم و هر جمعه خونه ی یکی می ریم . جمعه هم خونه ی داییم بودیم و طبق معمول همه منتظر دایی مهدی (بابای نیایش) و خانومش بودیم که بیان . اخه اونا همیشه دیر میان . که دایی مهدی زنگ زد و گفت نیایش زیر سرمه .

تا این خبر رو شنیدم خیلی ناراحت شدم . بیچاره دختر دایی کوچمولوم . از همون پنجشنبه که هی بالا می اورد حالش بد بود . خلاصه ساعت ۱۰ رفتیم کلینیکی که نیا توش بود . مامان و بابای نیا داشتن میامدن بیرون . نیایش هم حالش خوب بود . ولی باز دیروز صبح مامانش زنگ زد و گفت که دوباره حالش به هم خوده.ولی امروز رفتیم خونشون حالش خوبه خوب بود .

گفتم که خونشون رو عوض کردن . اون خونه ای که رفتن تو زیر زمینه و پر سوسکه ولی خوب شیکه . اما زمینش سنگه و نیا همش می افته زمین . یه خونه دیدن . بگین کجا ؟؟ دقیقا پشت خونه ی ما . یعنی پنجره هامون به هم ربط داره . قرار شده اگه داییم اجازه بده دوباره اسباب بردارن و بیان اونجا . اگه بشه خیلی خوب می شه

ها راستی تا یادم نرفته . امروز چشمام خیلی درد می گرفت و می سوخت . مامانم دعوام کرد و گفت یه چند روزی نباید با کامپیوتر کار کنی . تلویزیون هم نباید نگاه کنی و با موبایل هم نباید بازی کنی !!! ( بگو ما بمیریم دیگه.)  خلاصه اگه یه چند روزی نیومدم ما رو ببخشید. البته نمی ذارم زیاد طولانی بشه فقط دو سه روز

راستی من که اون مهمونیه نرفتیم همون بال ماسکه . ولی خوب نگار رفته بود و می گفت همه ارایشاشون عجیب و غریب بوده .

خوب دیگه من رفتم که اگه الان مامانم من رو ببینه اپ بعدی با عکس جنازه ی من روبه رو می شین

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 12:6  توسط *بهار*  | 

چهاردهمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام   خوبين اول از همه بگم من ممكنه واسه اپ كردن خبر ندم . ولي هر كي سر بزنه قول مي دم بهش سر بزنم . خداييش سخت ترين كار اينترنته همين خبر دادن واسه اپ . به خصوص كه مي خوام هر سه چهار روز يه بار اپ كنم و خاطراتم رو بنويسم . پس لطفا هر كي مي خواد هر چند روز يه بار يه سري بزنه . اصلا يه پيشنهاد دارم . همين الان اين وبلاگ رو تو favorites بذارين تا يادتون نره .

خوب از كجا شروع كنم . اخياز همین امروز . نيا اومد خونمون . همون اول كه پاي مباركش رو گذاشت تو خونمون روم به ديوار ، روم به ديوار بالا اورد . هيچي نمي خورد . نون بهش داديم نخورد . اون فقط خوراكي دوست داره . به مامانم گفتم اين داره تلف مي شه بزار يه كيكي چيزي بهش بدم . مامانم گفت انقدر از اين هله هوله ها دادي كه ديگه غذا نمي خوره حالا يه ويفر بده . ولي نيا همش مي گفت :(مه) يعني اب . اول بهش اب دادم . بعد ويفرا رو برداشتم تا بريم بخوريم . طفلكي تا به قول مامانم هله هوله ها رو ديد ذوق كرد . ولي تا رو پام نشوندمش بالا اورد . هر وقت اب مي خورد بالا مي اورد . مامانم گفت بهش ويفر نده . خلاصه پنج شيش بار بالا اورد كه دوبارش هم رو من بود . ديگه مامانش از كار مرخصي گرفت و اومد دنبالش . الهي بميرم . خيلي حالش بد بود . ولي با همون حال بدش وقتي تو تلويزيون اهنگ مي ذاشت دستاش رو تكون مي داد و مي رقصيد . اگه اين داداش من عكسا رو از تو مبايلش ريخت تو كامپيوتر . وقتي ريخت عكساش رو مي ذارم .

سه شنبه مهتاب زنگ زد . حالا مكالمه ي من و مهتاب :

مهتاب:علو خره سلام .

من : علو . تو كي هستي (صداش رو نشناختم )

مهتاب : مهتابم . سلام بلد نيستي ؟

من : نه .

مهتاب : پنج شنبه بال مسكن (تو گير نده . مهتاب يه چيزي گفت . من نفهميدم چي گفت . اين چيزي هم كه نوشتم هموني بود كه شنيدم ) دارم . مياي ؟

من : ها ؟

مهتاب : مي گم بال مسكن . اصلا مي دوني چيه ؟

من : نه !!!

مهتاب : يه مهمونيه كه بايد لباساي عجيب و غريب بپوشي.

من : لباساي عجيب و غريب ؟؟؟ ولمان كن بابا .اگه نپوشيم چي مي شه ؟

مهتاب : اون وسط مسخره مي شي . حالا مياي يا نه ؟

من : نمي دونم .

وقتي به مامانم گفتم مامانم گفت پنج شنبه كه كلاس داري . كلاس ارگ . خداييش اصلا حال كلاس ارگ نيست . همش به اصرار مامانم مي رم . البته خيلي دوست دارم ولي حوصلش رو ندارم .مامانم وقتي من 2 سالم بوده يه ارگ خريده . از اون موقع باز نكرده . ارگه گوشه خونه پوسيده .

خلاصه ساعت ۷.۳۰ رفتیم کلاس ارگ . ولی خداییش حال داد . من هم که اند خنگ بازی .

اخرش مرده واسمون اهنگ گل سنگم رو زد . ما هم اومدیم خونه ارگ رو باز کردیم و من هم که جو سراسر وجودم رو گرفته بود نشستم و ادای مرده رو دراوردم .

وای کلاس زبان از یک شنبه شروع می شه . این یکی رو دیگه واقعا حالش نیست .  

وای گشنمه . دلم داره ویلی ویلی می ره . ولی هر کار می کنم خوابم نمی بره .

ها راستی . تبلد تبلد تبلد عمه جونم مبالک . عمه قزی خودمون .

هفده سال پیش یه نی نی اومد . (حالا یکی بگه اخه خودت که اون موقع نبودی !)

عمه به ما که کیک نرسید ولی ما کیک خریدیم . عمه کیک رو حال کردی .

خانوما هر کی می خواد واسه جشن تبلد ارایش کنه یا هر موقع دیگه این جا ارایشگاه هست . ارایشگاه بهار .

ما بریم .

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 1:1  توسط *بهار*  | 

سیزدهمین ورق از دفتر خاطراتم

با عرض سلام به بلندی بیل ، به محكمي كلنگ ، به گردي استامبلي ، به سفيدي سيمان سفيد ، به انعطاف پذيري طناب ، به سرعت فرقون ، به وسعت بشكه ، به معرفت عمله ، به قدرت كارگر ، به ظرافت گچ كار ، به لطافت معمار ، به شجاعت صاحب كار ، به رشادت مهندس ، به صلابت جوشكار ، به محبت صافكار ، به رفاقت همكار و به سركار گذاشتن توي بيكار !!!

ها ها ها .... خوبين ؟ الان شما از دست من اينجورين خوب عيب نداره ...

خوب چطمولين ؟ زندگي خوب مي گذره ؟

مامانم سه شنبه رفته بود كارنامم رو گرفته بود . بعد بهم زنگ زد و حالا مكالمه ي من و مامانم :

من : سلام ماماني

مامانم : جان مامان . قربونت برم كارنامت رو گرفتم . همش ۲۰ .

من : ( اينجوري ) راس مي گي !!! معدلم چند شد ؟

مامانم : همش ۲۰ . علوم ، تاريخ ، جغرافي ، وررررررزش {( روي اين يكي تاكيد مي كنه ) ( اخه من ورزشم صفره . ترم پيش شدم ۱۸ ) } فقط رياضيتو ۲۰ نشدي .
من : خوب معدلم چند شد ؟؟؟؟

مامانم : معدلت : ۱۹.۹۴     ،           معدل كل : ۱۹.۹۱  

مدرسمون يه جايزه هم داده .   من كه كلي به جايزش خنديدم . اگه ببينين . يه كيف پول شبيه كفشه . به درد بچه هاي مهدكودكي مي خوره . حالا بيشتر به حرف مديرمون مي خندم . چند روز نمونده بود به امتحانا . گفت : براي بچه هايي كه معدلشون خوب بشه جايزه از چين اورديم !!!  

اخه روي كيفه نوشته : Made in china

مامانم اومد خونه . ذوق كرده بود . از من خوشحال تر بود .

اخه اون دبيرستاني كه مي خوام برم معدل بالا مي خواد . انضباطم هم ۲۰ بود . ترم پيش ۱۹ شده بودم .

حالا يه سوالي كه براي من وجود داره اينه كه تو كارنامه تو قسمت نمرات با ضريب ۲ نوبت دوم ---->

ریاضی به من داده ۳۸.۲۵    اخه من موندم ۳۸.۲۵ ضریب ۲ چه نمره ایه ؟؟؟ ۱۹.۱۲۵  (با ماشین حساب ، حساب کردم جون تو . ) مگه همچین نمره ای هم هست ؟؟؟

خوب بگذریم .

بابا این چیزی که تازگیا رو مبایلا میاد . (البته تازگی که نه خیلی وقته ) که اون جایی که هستی رو می نویسه به مفت نمی ارزه .

ما تو خونمون یه جا نشستیم یه بار می نویسه :

Felestin B

Malekeashtar

Malek abad C

Rahnamaee

Naser khosro

Reza

Koosha

Razavi

Goharshad

خوب اخر معلوم نشد ما كجاييم ... !

فاينال كانون زبان رو هم ۸۸ شدم . صهبا هم كانون مياد ولي دو ترم از من جلوتره . يعني زودتر رفته . ترم پيش فكر مي كرد مي افته واسه همين كارتشو كارت اينترنتش رو اورد مدرسه تا مامانش نره نتيجش رو ببينه . منم يواشكي شماره ي دانش اموزيش رو نوشتم و رفتم نتيجش رو نگاه كرده بود . افتاده بود . بيچاره صهبا . چند روز پيش زنگ زدم خونشون . مامان بزرگش هم با اونا زندگي مي كنه . مامان بزرگش گوشي رو برداش . گفتم : سلام . ببخشيد صهبا جان هست ؟ گفت : نه خونه ي خاله جانشه . گفتم : پس هر وقت اومد لطفا بهش بگين ..... وسط حرفم پريد و گفت : باشه باشه خداحافظ و قطع كرد .

همچي عصباني شدم . داشتم حرف مي زدما . 

چند روز پيش نيايش از صبح الطلوع خونمون بود و شب هم مي خواستيم بريم طربقه . اخه اسباب كشي كردن و اين روزا همش خونه ي اين و اونه . نيا رو هم با خومون برديم طربقه .

خوب ما بريم كه ايندفعه كلي فك زديم . دستاي خودم درد گرفت . چشماي شما هم كه از حدقه دراومده از بس به اين صفحه ي مانيتور زل زدين و چرت و پرتاي منو خوندين . خوب عزيزم يه كم دورتر بشين .

ما رفتيم .

خداحافظ


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 16:37  توسط *بهار*  |