سلام ....
امروز به سختي يعد از چند روز پا شدم برم مدرسه . 4 نفر غايب داشتيم .
شميم يكي از بچه هامون نيومده بود . دختر خيلي شاديه ولي اين چند روز اخير خيلي تو خودشه و ناراحت . اصلا هم حرف نمي زنه .
حالا بچه ها مي گن به چند نفر ديروز sms زده و گفته مي خواد خودكشي كنه . من كه باور نمي كنم همچين حرفي زده باشه ولي اگه بگه مطمئنم انجام مي ده . نمي دونم براي چي .
خيلي نگرانم . خداكنه فردا بياد مدرسه ....
+ نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 21:7  توسط *بهار*
|
سلام بچه ها . يهو دلم هواي اينجا رو كرد .
اين چند روز تعطيلي خيلي خوش گذشت .
كاش هميشه همينجوري بود .
بازم ميام ...
+ نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 22:10  توسط *بهار*
|
سلام بچه ها .
با خبرای خوش اومدم .
داداشم رو ۱۶ تیر گرفتن و ۲۴ تیر زنگ زد و گفت باید سند بذاریم و ازادش کنیم .
چون داداشم دانشگاه بیرجند بوده تو بازداشتگاه بیرجنده و مامان و بابا یکسر یه پاشون اینجاست و یه پاشون اونجا .
الان هم رفتن واسه همین کارای سند و اینا که خداکنه امروز تموم بشه که امروز عصر راه بیفتن و فردا داداشیم رو ازاد کنن .
وای دلم براش یه ذره شده .
فعلا ....
+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 8:43  توسط *بهار*
|
سلام بچه ها .
خیلی وقت بود نبودم .
خرداد و یک ماه قبل که امتحاناش و بعد هم انتخابات و بدبختیاش و حالا بدبختی جدید
داداشم رو بازداشت کردن ( عضو انجمن شورای اسلامی بوده ) .
هممون اعصابمون خورده .
داداشی دلم برات تنگ شده .
خداکنه زود بیای .
بچه ها دعا کنید با خبرای خوب بیام .
+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 20:9  توسط *بهار*
|