تبليغاتX
*ايستگاه خاطرات من*

*ايستگاه خاطرات من*

یه بلاگچه خاطرات

نود و هشتمين ورق از دفتر خاطراتم

سلام ....

امروز به سختي يعد از چند روز پا شدم برم مدرسه . 4 نفر غايب داشتيم .

شميم يكي از بچه هامون نيومده بود . دختر خيلي شاديه ولي اين چند روز اخير خيلي تو خودشه و ناراحت . اصلا هم حرف نمي زنه .

حالا بچه ها مي گن به چند نفر ديروز sms زده و گفته مي خواد خودكشي كنه . من كه باور نمي كنم همچين حرفي زده باشه ولي اگه بگه مطمئنم انجام مي ده . نمي دونم براي چي .

خيلي نگرانم . خداكنه فردا بياد مدرسه ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 21:7  توسط *بهار*  | 

نود و هفتمين ورق از دفتر خاطراتم

سلام بچه ها . يهو دلم هواي اينجا رو كرد .

اين چند روز تعطيلي خيلي خوش گذشت .

كاش هميشه همينجوري بود .

بازم ميام ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 22:10  توسط *بهار*  | 

نود و ششمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام بچه ها .

با خبرای خوش اومدم .

داداشم رو ۱۶ تیر گرفتن و ۲۴ تیر زنگ زد و گفت باید سند بذاریم و ازادش کنیم .

چون داداشم دانشگاه بیرجند بوده تو بازداشتگاه بیرجنده و مامان و بابا یکسر یه پاشون اینجاست و یه پاشون اونجا .

الان هم رفتن واسه همین کارای سند و اینا که خداکنه امروز تموم بشه که امروز عصر راه بیفتن و فردا داداشیم رو ازاد کنن .

وای دلم براش یه ذره شده .

فعلا ....

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 8:43  توسط *بهار*  | 

نود و پنجمین ورق از دفتر خاطراتم

سلام بچه ها .

خیلی وقت بود نبودم .

خرداد و یک ماه قبل که امتحاناش و بعد هم انتخابات و بدبختیاش و حالا بدبختی جدید

داداشم رو بازداشت کردن ( عضو انجمن شورای اسلامی بوده ) .

هممون اعصابمون خورده .

داداشی دلم برات تنگ شده .

خداکنه زود بیای .

بچه ها دعا کنید با خبرای خوب بیام .

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 20:9  توسط *بهار*  |