یکشنبه 1 اردیبهشت1387
...
یه چند وقتی نیستم . البته هر وقت بتونم میام
مرسی ...

جمعه 16 فروردین1387
شصت و ششمین ورق از دفتر خاطراتم
سلام ...
دیشب وسط این فیلم منصور خوابم برد
نصفه شب شونصد بار بیدار شدم ساعت ۴.۳۰ که بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود
ولی احساس می کردم خیلی خوابیدم
( اخه از هوای تاریک می ترسم ) گرچه الان هم هوا هنوز تاریکه

دیروز کلاس زبان داشتیم
بازم معلم ترم پیش بود
تا حالا با این معلمه چهار ترم داشتم 
چهارشنبه رفتم مدرسه
۵نفر از کلاسمون نیومده بودن
ویدا هم نیومد که مدیر محترمه به زور از خونه فرستادش 
نیایش اینا از دوم که رفته بودن مسافرت بالاخره پریشب برگشتن
دلم دیگه واسش اندازه سوراخ جوراب مورچه شده بود
دیشب دیدمش 
ما قدیم یه میز بدون جامیز داشتیم
اخ که چه حرصی می خوردیم سر این میزه
بعد از عید که رفیم میزا همه جاهاشون عوض شده بود و دیدیم یه میز جامیز دار نصیبمون شده
که پنج شنبه که رفتیم دیدیم دوباره میزا جابه جا شده و یه میز دیگه مثل همون قبلیه بدون جامیز داریم
( اصلا قسمت ما نیست کتاب بذاریم تو جامیز تقلب کنیم )

فعلا خداحافظ 
جمعه 9 فروردین1387
شصت و پنجمین ورق از دفتر خاطراتم
سام علیک ...
سفرنامه :
بعد از کلی برنامه ریزی و حرف و صحبت در مورد این که کجا بریم و از کدوم راه بریم و با چی بریم و چیجوری بریم و کی بریم و کی بیایم و اینا ....
داداشم با قیافه ای اویزون از ترمینال ( سربازی داداشم تو ترمیناله - امریه ) میاد خونه که چی ؟؟؟ بهم مرخصی نمی دن 
حالا بیا درستش کن یعنی چی ؟
یعنی ما باید تا چهارم برگردیم که صبح پنجم اق داداش باید سرکار حاضر بشن
خلاصه این موضوع هم شد یه بحثی که داداشم می گفت من نمیام مسافرتتون رو بهم نمی زنم و مامانم گفت نه بیا همه با هم باشیم و اینا ( البته لازم به ذکره بگم داداشم خیلی دوست داشت بیاد )
خلاصه اول قرار بود بریم تبریز که با این مرخصی ندادن قرار شد راهمون رو تو مسیر تبریز بکشیم و بریم تا به یه جایی برسیم شاید تا اون موقع اعلام کردن پنجم تعطیله 
چهارشنبه :
شب قبل داداش کوچیکم در کمال ارامش گفت من نمیام و حوصله ندارم و این جور حرفا ( همیشه داداش کوچیکم با سفر رفتن مخالفه )
البته من که بسی خوشحال شدم که داداشم نمیاد چون صندلی های عقب ماشین جا وا می شه ![]()
ساعت ۶ صبح بیدار شدیم و مامانم تازه شروع کرده به چمدون بستن و سرانجام ساعت ۱۱ حرکت کردیم
رفتیم تو صف بنزین که یه مرده اومد و می خواست جا بزنه و ماشینش و بین صف جا بده
که بابام رفت اعتراض و مردم همه اومدن و گفتن عمرا اگه ما به تو راه بدیم بیای تو صف
مرده هم گوش نمی داد و می گفت من نمی رم ته صف و همینجا انقدر وایمیسدم تا یکی از شما بهم راه بده
ما لج کن اون لج کن![]()
و سرانجام گروه ما موفق به بردن اون راننده به ته صف شد

تو جاده ها می رسیم به کلی ماشین که پشت سر هم واستادن و ماشینا رو که می گیریم می رسیم به یه پمپ بنزین
جونم ! صف بنزین بوده پس 
شب ساری می خوابیم ![]()
پنج شنبه :
صبح راه می افتیم به طرف دریا و ساعت ۹ می رسیم
کنار دریا فرش میندازیم
یکی دستش رادیو
بعضیا هم سفره ی هفت سین دارن پهن می کنن
بعضیا دارن صبحانه می خورن
و بعضیا هم تخمه می شکنن
بالاخره بومممم و اینم یه خاطره از لحظه ی تحویل سال کنار دریا 
ظهر می رسیم بابلسر
می ریم یه ویلای خوب و تمیز کنار دریا
شب هم می ریم تو خیابونا گشت و گذار ![]()
جمعه :
همون بابلسر می مونیم
موجی از ابهام وجود داره که پنجم تعطیله یا نه
بعضیا میگفتن اره و عده ای هم می گفتن نه
ظهر سوار قایق می شیم و می ریم دریا کنار و برمی گردیم ![]()
شنبه :
می فهمیم پنجم تعطیل نیست و برمی گردیم به طرف مشهد
شب می رسیم گنبد
اونجا می خوابیم 
یکشنبه :
صبح اول می ریم سد گلستان بعد هم قلعه ی قابوس
بعد هم بازار
من دارت می خرم
ظهر حرکت می کنیم به طرف مشهد
و شب مشهدیم که البته من تمام راه خواب بودم
و به این ترتیب سفرمون تموم می شه ![]()
پ ن ۱ : ۱۴ و ۱۵ تعطیله واسه مدرسه ها ؟؟؟ ![]()
پ ن ۲ : مامانم امروز رفت رشت عروسی پسر یکی از دوستاش ![]()
پ ن ۳ : من و داداشام یکسر در حال دارت بازی ![]()
پ ن ۴ : ۱۵هم کلاس زبان شروع می شه 
پ ن ۵ : چقدر حرفیدم ![]()
پ ن ۶ : خوش بگذره


جمعه 24 اسفند1386
شصت و چهارمین ورق از دفتر خاطراتم
شنبه :
می خواستم برای یه بار هم که شده بشینم ریاضی بخونم که آخرش هم نشد
تا شب بیکار و علاف و اویزون ![]()
یک شنبه :
امتحان ریاضی گند زدم ![]()
دو شنبه :
نیایش اومد خونمون
کلی رقصید و دیوونه بازی در اورد ![]()
سه شنبه :
دینی امتحان داشتیم
بچه ها سیریش شدن بندازه هفته ی دیگه
منم اومدم شلوغش کنم گفتم نه من هفته ی دیگه نیستم و میخوایم بریم مسافرت
معلمه هم گفت هرکی هفته ی دیگه نیست الان امتحان بده که ما هم امتحان دادیم
چهارشنبه :
ورزش داشتیم
امتحان دراز نشست
بعد از کلی زور زدن و بالا پایین اومدن ۲۶ تا ( زحمت کشیدی )![]()
صبح رفتیم یه مدرسه ی دیگه برای بازدید از نمایشگاه
وارد سالن که شدیم صهبا رو دیدم
وای کلی ذوق زدم و با هم خندیدیم ![]()
موبایل برده بودم
با معصومه رفتیم تو دستشویی ( جای بهتر گیر نیاوردی ) ازش عکس گرفتم
تو کلاس گلناز بهم زنگ می زد در کمال ارامش سرم رو می ذاشتم رو کیفم باهاش حرف می زدم![]()

پ ن ۱ : قبول شدم با ۹۰ ![]()
پ ن ۲ : شنبه یکشنبه هم میرم ![]()
پ ن ۳ : شاید ۲۸ ام بریم مسافرت جمعه ی دیگه نمی اپم ![]()
پ ن ۴ : عید پیشاپیش مبارک ![]()
پ ن ۵ : خداحافظ تا ... خدا عالمه ![]()


